<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>كليشه</title>
<link>http://kelyshe.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 12 Aug 2009 15:17:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>انتقال به آدرس جدید </title>
<link>http://kelyshe.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>تا پیش از این من بیش از یک آدرس داشتم و نوشته هایم را طبقه بندی می کردم و هرکدام را توی یکی از این وبلاگها می گذاشتم. دیگر نیازی به این بخش کردن خودم ندارم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنابراین از این پس آدرس من &lt;A href=&quot;http://www.mental-leakage.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;http://www.mental-leakage.blogspot.com&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Aug 2009 15:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kelyshe&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>kelyshe</dc:creator>
<guid>http://kelyshe.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ندیدن</title>
<link>http://kelyshe.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اشکم همواره در کار شستشوی چشم است. بلکه بهتر ببینم. ببینم رفتن را، رفتن همه‌ی دوست داشته هایم را و دوست داشته‌های آنان را. رفتنشان را از طریق هواپیما و یا از در زندان. رفتنشان را، شمع گرفته در مشت و بر لبهاشان لب‌خند، همین نزدیکی ها. رفتن‌شان را شتاب‌دار و به اجبار از بالای بام به اوج خاک خانه یا لای گل و لای متعفن فحاشی‌های روزنامه‌. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اشکم همواره در کار است. تا ببینم که نخواهم دیدشان. که همه خواهند رفت، همه. فشرده‌‌یشان هم توی مشتی عکس و نوشته و صدا و دست‌بالا فیلم شفای دردی نمی‌تواند بود. خلاصه‌ی آنها مرهمی نیست. می‌خواهمشان به تمامی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اشکم  همواره در شستشوست. بلکه پاک‌تر ببینمش. شاید این از گرد راه رسیده همو باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اشکم این روزها همواره هست. زیر باران آن باید دید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 08:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kelyshe&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>kelyshe</dc:creator>
<guid>http://kelyshe.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>الوداع</title>
<link>http://kelyshe.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بازگشت همه بسوی اوست &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اینجانب درین دار فانی غزل خداحافظی را خوانده، جمع صمیمی شما را ترک کرده، دعوت دوستان و خویشاوندان رفته را لبیک گفته، عنقریب بدان دیار راقی خواهم شتافت. هیهات که حضور و مجالست بیش ازین نصیب این بنده‌ی بی‌نصیب نگردیده و افسوس کاین پیر‌ خمیده‌پشت بی‌پیر فلک امتداد صحبت و هم‌نشینی حضرات عالی را برایش تدارک ندیده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; القصه، حقیر چاره‌ای جز رخت برون کشیدن از این خانه‌ی سودازده و عزم به سوی کانادا ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;سرتان سبز و دلتان خوش باد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Jul 2009 06:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kelyshe&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>kelyshe</dc:creator>
<guid>http://kelyshe.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرزمین من!</title>
<link>http://kelyshe.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;سرزمين من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;خسته خسته از جفايي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;سرزمين من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بي سرود و بي صدايي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;سرزمين من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;دردمند بي دوايي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;سرزمين من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;سرزمين من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;کي غم تو را سروده؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;سرزمين من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;کي ره تو را گشوده؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;سرزمين من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;کي به تو وفا نموده؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;سرزمين من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;سرزمين من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;مثل چشم انتظاره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;سرزمين من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;مثل دشت پر غباره &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;سرزمين من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;مثل قلب داغداره &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Jun 2009 11:33:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kelyshe&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>kelyshe</dc:creator>
<guid>http://kelyshe.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوشحالی</title>
<link>http://kelyshe.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>مدتیه که اخباری که از افغانستان می شنوم خیلی خوشحال کننده ست. همه ش نشون از یه پیشرفت مداوم و نسبتا سریع داره؛ پیشرفت فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و هنری. این جور وقتا یه جور احساس خوشحالی آمیخته با افتخار بهم دست می ده که نمی فهمم افتخارش از کجا می آد..!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با این سرعت، به نظرم اونا در مقابل ما عاقبت به خیر بشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. یه روز دم مترو یه زوج(!) رو دیدم که دست یکیشون سه تار و دست یکی دیگه شون تنبک بود و توی صف تاکسی ایستاده بودن. وقتی با هم حرف زدن، فکر کردم احتمالا افغان باشن. کار شاقی نکرده بودن، ولی تو ذهنم بهشون آفرین گفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. البت این فقط مربوط به افغانستان نمی شه. توی نمایشگاه کتاب کلی آدم دیدم که با لباس محلی از جاهای مختلف ایران برای خرید کتاب کوبیده بودن و اومده بودن. حال کردم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 May 2009 14:43:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kelyshe&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>kelyshe</dc:creator>
<guid>http://kelyshe.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقا! اجازه؟</title>
<link>http://kelyshe.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>۵شنبه و جمعه یه مسابقه ای توی حلی۲ برگزار می شد برای سال اولیا و از ما ( من و چند نفر دیگه از بچه ها) خواسته بودن که برای داوری و برگزاری بریم کمک. هدف اینه که بچه ها به بهانه ی مسابقه و امتیاز و اینا چار تا چیز یاد بگیرن و تمرین کنن و کار گروهی و این حرفا و در ضمن بهشون خوش بگذره. قبل از اینکه برسیم، من سعی کردم یه اشل از سن و سال این بچه ها به دست بیارم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;خب، اینا دوره ی ۱۶ اند و ما دوره ی ۱۲ بودیم. یعنی همه ش ۴ سال اختلاف سنی. وقتی ما سال سوم راهنمایی بودیم، سال بالایی های اینا سال اول بودن و با هم  هم مدرسه ای بودیم. در ضمن،   سال پایینی های ما که الان اول دبیرستانن، چقدر از ما کوچیک ترن؟ اینا باید حدود ۴ برابر یا حداکثر ۵ برابر کوچیکتر باشند.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه ای که گرفتم این بود که باید بتونم راحت باهاشون رفیق بشم، یا مثلا چون سنم کمه ازم حساب نبرن و آدم حسابم نکنن. مثلی حالتی که یکی از بچه ها بیاد کنفرانس بده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی شوکه شدم! سر یه کلاس بودم. باید بچه ها می اومدن و یه مسابقه ای انجام می دادن. یکی از بچه ها که کلاسشون همونجا بود به خیال اینکه کسی اونجا نیست اومد تو. منو که دید - بگم رنگش پرید اغراقه- حسابی جا خورد، خودشو جمع و جور کرد و گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-ب بخشید آقا. آقا می تونم برم کاپشنمو بردارم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی دیگه: آ آقا! یه امتیاز دیگه هم بدین! آقا تورو خدا! ما که گفتیم که!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فهمیدم که به طور برگشت ناپذیری بزرگ شده م! و این امکان نوع جدیدی از ارتباط رو با بچه ها ایجاد می کنه. نوعی که برای من عجیب و تازه س، رابطه ی معلم-شاگردی. (ظریفی گفته است: خاله- دانش آموزی!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: بچه ها چقدر صداشون زیره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Mar 2009 11:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kelyshe&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>kelyshe</dc:creator>
<guid>http://kelyshe.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مطربان بنوازند...</title>
<link>http://kelyshe.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>- گل بكاريد! گياه بياريد! پروژه‌هاي آماده را ارائه دهيد! آدم بيابيد كه پروژه‌هاي قديم را ارائه كند! پروژه‌ي جديد بسازيد!  تشريح كنيد! روبات بياريد! افتخارات را علم كنيد! ساختمان بسازيد! آمار بدهديد! تز آموزش بدهيد! ابزار كمك آموزشي طرح كنيد! پروژكتور بياريد! پارتيشن بندي كنيد! نمايشگاه دهه ي فجر فراموش نشود! نمايشگاه ضد صهيونيستي هم خوب است! بازيگران را بگوييد تئاتر اجرا كنند!  نوازندگان را بگوييد ساز بزنند! چيزي نيمه كاره نباشد! پوستر بسازيد! گل بخريد! شمع بسوزيد! جارو كنيد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدير مدرسه عوض شده بود. رئيس كل هم عوض شده بود. وزير بنا بود بيايد و چهار ستون مدرسه مي لرزيد كه مبادا از بيخ و بن ريشه اش را بزنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; معلوم شد وزير نمي‌آيد. مدرسه ديد چه بد شد. لا اقل يكي ديگر بيايد ببيند. رئيس كل جديد را خواست كه بيايد. رئيس كل هم آمد. وسط بازديد موبايلش زنگ زد. پاشد رفت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدرسه ماند و حوضش. يك استكان چاي نوشيد، به پشتي تكيه داد، نفس عميقي كشيد و گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-مطربان بنوازند..!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Feb 2009 13:10:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kelyshe&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>kelyshe</dc:creator>
<guid>http://kelyshe.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لوبیای سحرآمیز</title>
<link>http://kelyshe.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند تا پروژه ی علوم انسانی برای سمینار پیشنهاد کرده بودم، چند تاشون رو سانسور کردن. مثل بررسی دیدگاه های مختلف فکری جامعه شناسی، جامعه شناسی رپ در ایران و یکی دو تای دیگه. به نظر می رسه که شامه ی قرمه سبزی ملت به لوبیا هم حساسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک نفر بود که به اول دبیرستانی ها درسی می داد که اسمش &quot;زبان فارسی&quot; بود، رسمش از هر دری سخنی. البته با برنامه، با پشتوانه ی فکر و چارچوبدار. توی کلاسش مباحثی از هنر و فلسفه گفته می شد تا زبان شناسی. برای حل امتحاناش به دانش ریاضی و کامپیوتر نیاز بود. تحلیل منطقی رو به درس اضافه کرده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; به تازگی اخراج شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Jan 2009 13:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kelyshe&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>kelyshe</dc:creator>
<guid>http://kelyshe.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جمعه</title>
<link>http://kelyshe.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;فکر شنبه تلخ دارد جمعه ی اطفال را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;عشرت امروز بی اندیشه ی فردا خوش است!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;صائب تبریزی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Nov 2008 12:11:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kelyshe&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>kelyshe</dc:creator>
<guid>http://kelyshe.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> به داعیه داران خرد (xerad &amp; xord)</title>
<link>http://kelyshe.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>می دانم که نمره شأن والای علمی آقایان را نمی سنجد و جلوی ایشان کم می آورد،
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانم که وقت حضرات صرف امور ارزشمندتری از درس و نمره ی حقیر می شود،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی حضرات والا، از بنده ی کمترین این را بشنوید که می توانید کمی ظرفیتتان را بالا ببرید. گاهی باید برخی چیزها را حداقل به عنوان جبر اجتماع، اجتماعی که از صبح تا شام با آن مراوده و بده-بستان دارید، بپذیرید. بر فرض مثال اگر تمایل به تناول بستنی دارید، باید پولش را بپردازید و برای این، باید در اجتماع کار کنید. به عبارت دیگر، جامعه برای برخی چیزها (اگر نگوییم همه چیز) هزینه هایی تعیین می کندکه شما هم نمی توانید نادیده شان بگیرید. و خیلی وقتها این هزینه، انجام دادن کاری است. گرفتن نمره هم یکی از اینهاست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی هم جامعه روی شعور اعضایش حساب می کند. یعنی همه جا اعلام نمی کند که فلان کار، هزینه ی فلان چیز است و فهم این را به عهده ی  آن ها می گذارد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در نهایت هم، اگر تا کنون این خبر را به استحضار نرسانده اند، از من بشنوید که آدمی مدتهاست که گروهی زندگی می کند. هر رفتار نسنجیده ی یک عضو، خواه ناخواه روی دیگر اعضا تاثیر دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر مایه ی تکدر اوقات شریف شدم، عذرم این بود که  اعصابم خورد بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به درک . ببینیم چی مشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 15:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kelyshe&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>kelyshe</dc:creator>
<guid>http://kelyshe.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
