تبليغاتX
كليشه
تا پیش از این من بیش از یک آدرس داشتم و نوشته هایم را طبقه بندی می کردم و هرکدام را توی یکی از این وبلاگها می گذاشتم. دیگر نیازی به این بخش کردن خودم ندارم.

بنابراین از این پس آدرس من http://www.mental-leakage.blogspot.com است.

+ نگاشته شده به تاريخ  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388در ساعت 18:48  به دست  آرش  | 

اشکم همواره در کار شستشوی چشم است. بلکه بهتر ببینم. ببینم رفتن را، رفتن همه‌ی دوست داشته هایم را و دوست داشته‌های آنان را. رفتنشان را از طریق هواپیما و یا از در زندان. رفتنشان را، شمع گرفته در مشت و بر لبهاشان لب‌خند، همین نزدیکی ها. رفتن‌شان را شتاب‌دار و به اجبار از بالای بام به اوج خاک خانه یا لای گل و لای متعفن فحاشی‌های روزنامه‌.

اشکم همواره در کار است. تا ببینم که نخواهم دیدشان. که همه خواهند رفت، همه. فشرده‌‌یشان هم توی مشتی عکس و نوشته و صدا و دست‌بالا فیلم شفای دردی نمی‌تواند بود. خلاصه‌ی آنها مرهمی نیست. می‌خواهمشان به تمامی!

اشکم  همواره در شستشوست. بلکه پاک‌تر ببینمش. شاید این از گرد راه رسیده همو باشد.

اشکم این روزها همواره هست. زیر باران آن باید دید.

 

+ نگاشته شده به تاريخ  یکشنبه یازدهم مرداد 1388در ساعت 11:58  به دست  آرش  | 

بازگشت همه بسوی اوست

اینجانب درین دار فانی غزل خداحافظی را خوانده، جمع صمیمی شما را ترک کرده، دعوت دوستان و خویشاوندان رفته را لبیک گفته، عنقریب بدان دیار راقی خواهم شتافت. هیهات که حضور و مجالست بیش ازین نصیب این بنده‌ی بی‌نصیب نگردیده و افسوس کاین پیر‌ خمیده‌پشت بی‌پیر فلک امتداد صحبت و هم‌نشینی حضرات عالی را برایش تدارک ندیده.

 القصه، حقیر چاره‌ای جز رخت برون کشیدن از این خانه‌ی سودازده و عزم به سوی کانادا ندارد.

سرتان سبز و دلتان خوش باد!

+ نگاشته شده به تاريخ  پنجشنبه هجدهم تیر 1388در ساعت 9:56  به دست  آرش  | 

سرزمين من

خسته خسته از جفايي

سرزمين من

بي سرود و بي صدايي

سرزمين من

دردمند بي دوايي

سرزمين من

 

سرزمين من

کي غم تو را سروده؟

سرزمين من

کي ره تو را گشوده؟

سرزمين من

کي به تو وفا نموده؟

سرزمين من

 

سرزمين من

مثل چشم انتظاره

سرزمين من

مثل دشت پر غباره

سرزمين من

مثل قلب داغداره

+ نگاشته شده به تاريخ  شنبه بیست و سوم خرداد 1388در ساعت 15:3  به دست  آرش  | 
مدتیه که اخباری که از افغانستان می شنوم خیلی خوشحال کننده ست. همه ش نشون از یه پیشرفت مداوم و نسبتا سریع داره؛ پیشرفت فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و هنری. این جور وقتا یه جور احساس خوشحالی آمیخته با افتخار بهم دست می ده که نمی فهمم افتخارش از کجا می آد..!

با این سرعت، به نظرم اونا در مقابل ما عاقبت به خیر بشن.


پ.ن. یه روز دم مترو یه زوج(!) رو دیدم که دست یکیشون سه تار و دست یکی دیگه شون تنبک بود و توی صف تاکسی ایستاده بودن. وقتی با هم حرف زدن، فکر کردم احتمالا افغان باشن. کار شاقی نکرده بودن، ولی تو ذهنم بهشون آفرین گفتم.

پ.ن. البت این فقط مربوط به افغانستان نمی شه. توی نمایشگاه کتاب کلی آدم دیدم که با لباس محلی از جاهای مختلف ایران برای خرید کتاب کوبیده بودن و اومده بودن. حال کردم!

 

+ نگاشته شده به تاريخ  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388در ساعت 18:13  به دست  آرش  | 
۵شنبه و جمعه یه مسابقه ای توی حلی۲ برگزار می شد برای سال اولیا و از ما ( من و چند نفر دیگه از بچه ها) خواسته بودن که برای داوری و برگزاری بریم کمک. هدف اینه که بچه ها به بهانه ی مسابقه و امتیاز و اینا چار تا چیز یاد بگیرن و تمرین کنن و کار گروهی و این حرفا و در ضمن بهشون خوش بگذره. قبل از اینکه برسیم، من سعی کردم یه اشل از سن و سال این بچه ها به دست بیارم.

"خب، اینا دوره ی ۱۶ اند و ما دوره ی ۱۲ بودیم. یعنی همه ش ۴ سال اختلاف سنی. وقتی ما سال سوم راهنمایی بودیم، سال بالایی های اینا سال اول بودن و با هم  هم مدرسه ای بودیم. در ضمن،   سال پایینی های ما که الان اول دبیرستانن، چقدر از ما کوچیک ترن؟ اینا باید حدود ۴ برابر یا حداکثر ۵ برابر کوچیکتر باشند."

نتیجه ای که گرفتم این بود که باید بتونم راحت باهاشون رفیق بشم، یا مثلا چون سنم کمه ازم حساب نبرن و آدم حسابم نکنن. مثلی حالتی که یکی از بچه ها بیاد کنفرانس بده.

ولی شوکه شدم! سر یه کلاس بودم. باید بچه ها می اومدن و یه مسابقه ای انجام می دادن. یکی از بچه ها که کلاسشون همونجا بود به خیال اینکه کسی اونجا نیست اومد تو. منو که دید - بگم رنگش پرید اغراقه- حسابی جا خورد، خودشو جمع و جور کرد و گفت:

-ب بخشید آقا. آقا می تونم برم کاپشنمو بردارم؟

یکی دیگه: آ آقا! یه امتیاز دیگه هم بدین! آقا تورو خدا! ما که گفتیم که!

فهمیدم که به طور برگشت ناپذیری بزرگ شده م! و این امکان نوع جدیدی از ارتباط رو با بچه ها ایجاد می کنه. نوعی که برای من عجیب و تازه س، رابطه ی معلم-شاگردی. (ظریفی گفته است: خاله- دانش آموزی!)

پ.ن: بچه ها چقدر صداشون زیره!

 

+ نگاشته شده به تاريخ  جمعه شانزدهم اسفند 1387در ساعت 15:30  به دست  آرش  | 
- گل بكاريد! گياه بياريد! پروژه‌هاي آماده را ارائه دهيد! آدم بيابيد كه پروژه‌هاي قديم را ارائه كند! پروژه‌ي جديد بسازيد!  تشريح كنيد! روبات بياريد! افتخارات را علم كنيد! ساختمان بسازيد! آمار بدهديد! تز آموزش بدهيد! ابزار كمك آموزشي طرح كنيد! پروژكتور بياريد! پارتيشن بندي كنيد! نمايشگاه دهه ي فجر فراموش نشود! نمايشگاه ضد صهيونيستي هم خوب است! بازيگران را بگوييد تئاتر اجرا كنند!  نوازندگان را بگوييد ساز بزنند! چيزي نيمه كاره نباشد! پوستر بسازيد! گل بخريد! شمع بسوزيد! جارو كنيد!

مدير مدرسه عوض شده بود. رئيس كل هم عوض شده بود. وزير بنا بود بيايد و چهار ستون مدرسه مي لرزيد كه مبادا از بيخ و بن ريشه اش را بزنند.

 معلوم شد وزير نمي‌آيد. مدرسه ديد چه بد شد. لا اقل يكي ديگر بيايد ببيند. رئيس كل جديد را خواست كه بيايد. رئيس كل هم آمد. وسط بازديد موبايلش زنگ زد. پاشد رفت.

مدرسه ماند و حوضش. يك استكان چاي نوشيد، به پشتي تكيه داد، نفس عميقي كشيد و گفت:

-مطربان بنوازند..!

 

+ نگاشته شده به تاريخ  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387در ساعت 16:41  به دست  آرش  | 
 

چند تا پروژه ی علوم انسانی برای سمینار پیشنهاد کرده بودم، چند تاشون رو سانسور کردن. مثل بررسی دیدگاه های مختلف فکری جامعه شناسی، جامعه شناسی رپ در ایران و یکی دو تای دیگه. به نظر می رسه که شامه ی قرمه سبزی ملت به لوبیا هم حساسه.


یک نفر بود که به اول دبیرستانی ها درسی می داد که اسمش "زبان فارسی" بود، رسمش از هر دری سخنی. البته با برنامه، با پشتوانه ی فکر و چارچوبدار. توی کلاسش مباحثی از هنر و فلسفه گفته می شد تا زبان شناسی. برای حل امتحاناش به دانش ریاضی و کامپیوتر نیاز بود. تحلیل منطقی رو به درس اضافه کرده بود.

 به تازگی اخراج شد.

 

+ نگاشته شده به تاريخ  شنبه دوازدهم بهمن 1387در ساعت 16:40  به دست  آرش  | 
 

فکر شنبه تلخ دارد جمعه ی اطفال را

عشرت امروز بی اندیشه ی فردا خوش است!

صائب تبریزی

 

+ نگاشته شده به تاريخ  شنبه نهم آذر 1387در ساعت 15:41  به دست  آرش  | 
می دانم که نمره شأن والای علمی آقایان را نمی سنجد و جلوی ایشان کم می آورد،

می دانم که وقت حضرات صرف امور ارزشمندتری از درس و نمره ی حقیر می شود،

ولی حضرات والا، از بنده ی کمترین این را بشنوید که می توانید کمی ظرفیتتان را بالا ببرید. گاهی باید برخی چیزها را حداقل به عنوان جبر اجتماع، اجتماعی که از صبح تا شام با آن مراوده و بده-بستان دارید، بپذیرید. بر فرض مثال اگر تمایل به تناول بستنی دارید، باید پولش را بپردازید و برای این، باید در اجتماع کار کنید. به عبارت دیگر، جامعه برای برخی چیزها (اگر نگوییم همه چیز) هزینه هایی تعیین می کندکه شما هم نمی توانید نادیده شان بگیرید. و خیلی وقتها این هزینه، انجام دادن کاری است. گرفتن نمره هم یکی از اینهاست.

گاهی هم جامعه روی شعور اعضایش حساب می کند. یعنی همه جا اعلام نمی کند که فلان کار، هزینه ی فلان چیز است و فهم این را به عهده ی  آن ها می گذارد.

در نهایت هم، اگر تا کنون این خبر را به استحضار نرسانده اند، از من بشنوید که آدمی مدتهاست که گروهی زندگی می کند. هر رفتار نسنجیده ی یک عضو، خواه ناخواه روی دیگر اعضا تاثیر دارد.

اگر مایه ی تکدر اوقات شریف شدم، عذرم این بود که  اعصابم خورد بود.

به درک . ببینیم چی مشه.

 

+ نگاشته شده به تاريخ  چهارشنبه پنجم تیر 1387در ساعت 19:12  به دست  آرش  | 

-"همه راننده‌تاكسي‌ها هميشه غرمي‌زنند و مي لندند ولي آخر سر هيچ‌كدام هيچ عملي انجام نمي دهند. "

خيلي تاسف‌انگيز مي‌شود اگر اين جمله غرولند هرروزه‌ي يك راننده‌تاكسي بشود، نه؟

 

"نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم و سزاست

وگرنه بر درخت تر، كسي تبر نمي زند"

اين شعر سايه كه شجريان هم خوانده‌، خيلي به دلم نشسته. شده ورد زبانم!

+ نگاشته شده به تاريخ  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387در ساعت 15:34  به دست  آرش  | 
توی ایام عید، پسرکی رو دیدم که سال سوم دبستان (حدودا ۸ یا ۹ ساله) بود و از موبایل متنفر بود. باهاش گفتم و شنیدم و با هم رفیق شدیم. پسرک، توی گوشی دست هم کلاسی هاش بخش های کمی از یکی-دو تا آهنگ رپ رو شنیده بود. طبیعتا، کنجکاویش گل کرد که چندتایی بگیره و گوش کنه تا ببینه اوضاع از چه قراره. یکی دو تا از نسبتا خوبهاش رو هم گیر آورد. بدش هم نیومد. به هر حال  آهنگهاش حسابی پرانرژی بودند و جوش هم بین همسال هاش رواج داشت. خواننده هاش هم کلمات رو توی دهنشون می پیچوندن و کج و کوله می انداختن بیرون. چیز جدیدی بود و برای یه پسربچه که بیشتر به ریتم آهنگش توجه داره جذاب بود.

خلاصه، رفت دنبال آهنگ های بیشتر. از ساده تر هاش شروع کرد و بیشتر و بیشتر گیر آورد. تا اینکه یه روز، یه سی دی تازه نمی دونم از کجا گیر آورد که گویا قرار بوده خیلی باحال باشه. سی دی رو گذاشت تو دستگاه و گوشی رو گذاشت توی گوشش. یهو از جا پرید. خواننده داشت یه بند فحش های آب نکشیده تف می کرد. سریع سی دی رو کشید بیرون و با یه چوب افتاد به جونش. له و لورده ش کرد.*

این تجربه ی تلخ، باعث نشد که او کامل رپ رو بذاره کنار. بلکه صرفا باعث شد که محتاطانه تر عمل کنه. یه روز به بهانه ی خرید وسایل چهارشنبه سوری رفت بیرون. گویا یه سی دی فروشی نزدیک خونه شون بوده. می ره توش و به یارو می گه که هرچی رپ داره بده که پسرک گوش کنه و خوب هاش رو انتخاب کنه. مردک هم قبول می کنه. پسرک هم سه ساعت بعد به خونه شون می رسه، در حالی که تقریبا همه ی آهنگهای رپ موجود رو گوش کرده... حداقل اولشون رو.


*راستی چرا اون پسرک در اون سن، اون فحشها رو می فهمیده؟

+ نگاشته شده به تاريخ  چهارشنبه هفتم فروردین 1387در ساعت 11:17  به دست  آرش  | 
به نام خدا

مردم گاهی وقتا کارهایی می کنن که عقل من بهشون قد نمیده. اینجا مطرح می کنمشون بلکه توضیحشون رو شما دادید!

اولی، برای شروع، پارو کردن برفه. سقفهای ساختمونهای تهران هم برای بارون طراحی شده و هم برف. یعنی نه رطوبت برف آسیبی بهشون می زنه و نه وزن اون. در واقع سقفها اصولا باید ۱۵۰ کیلوگرم بر متر مربع رو تحمل کنن. چه برفی بشه!

اون وقت مردم سه سانت که برف میاد، می دن پارو می کنن. علاقه دارن هم پول ایزوگام بدن و هم پول پارو! (اینجاس که اون مثل معروف پول و پارو معنی دار میشه!) جالبش هم اینه که موقع پارو کردن، اول همه ی برف رو کوت می کنن یه گوشه. آخه اگه قرار باشه برف اون سقفو بریزه،  خب با جمع کردنش یه گوشه فشار بیشتری بهش وارد می شه که!

+ نگاشته شده به تاريخ  چهارشنبه نوزدهم دی 1386در ساعت 11:21  به دست  آرش  | 
 به نظر میرسد که مداد بخشی از معنای مفاهیم را هنگام نوشتن کلماتشان بر کاغذ، می ساید.

به نظر میرسد که بخشی از بار کلمات در ارتعاشاتِ به هدر رفته ی هوا و در سایش کلیدهای صفحه کلید تلف می شود.

نکند مشکل از خود کلمات است؟

کم کم دارم در ادبیاتِ هنوز بسیار مورد علاقه ام شک می کنم...

 

روشن تر از خاموشی، چراغی ندیدم

و سخنی، به از بی سخنی، نشنیدم

بایزید بسطامی

+ نگاشته شده به تاريخ  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386در ساعت 16:51  به دست  آرش  | 
من هنوز از نظر روحی دبیرستان رو مدرسه ام نمی دونم. هنوز خودمو یه حلی۲یی می دونم چون به نظرم خیلی محیط بهتری داشت. می دونم اشتباهه. ولی هنوز (!) دست خودم نیست!

به خاطر یه موضوع دیگه ای من رفتم مدرسه. چند تا خبر:

۱- دو رو دیورای حیاط مدرسه رو مثل مهدکودکا نقاشی کرده اند. گل و بته و دشت و دمن و این حرفا. با رنگای تند.

۲- مشاور دوره ۱۵یها آقای طباطبایی هستن.

۳- تغییر خاصی که برای ما معنی دار باشه و من ازش خبرداشته باشم برای معلما در جایگاه معلمیشون پیش نیومده.

۴- تخته سیاها رو رنگ زده اند.

۵-کف سایت رو سرامیک کرده اند.

 

+ نگاشته شده به تاريخ  جمعه سی ام شهریور 1386در ساعت 21:13  به دست  آرش  | 
مثل صبحهاست. باید پاشه. آفتاب میزنه تو صورتش که:«پاشو. کلی کار داری... وقت تنگه!» خودش هم تصدیق می کنه.

ولی اون ملافه رو می کشه روی سرش، صورتش رو هم زیر بازوش قایم میکنه تا از ضربات آفتام در امان باشه. دوباره میخوابه.

 هنوز نفهمیدم چه طور میشه که آدم در آن واحد هم بخواد پاشه و هم بخوابه.

 

+ نگاشته شده به تاريخ  چهارشنبه بیستم تیر 1386در ساعت 20:39  به دست  آرش  | 
....تا اقدامات جناب شجاعی دیده شود...بلکه پسندیده شود!

 

+ نگاشته شده به تاريخ  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386در ساعت 18:37  به دست  آرش  | 
در بخش شیمی کتاب علوم تجربی سال اول راهنمایی چنین می خوانیم:

"ذره های سازنده ی برخی از عنصرها اتم است. مس عنصری است که از اتمهای مس تشکیل شده است. در حالی که مولکولها ذره های سازنده ی برخی دیگر از عنصرها و بسیاری از ترکیبها هستند."

 

+ نگاشته شده به تاريخ  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386در ساعت 15:41  به دست  آرش  | 

پس از مدتها ریلودد! شما در اینجا نامه یک دانش آموز انگلیسی را به یکی از معلمهایش می خوانید:

"آقای استیونس عزیز،

نمی دانم این چه مشکلی است که من دارم . هیچ وقت نوشته هایم به دلم نمی نشینند. اکثرا وقت نوشتنشان خوبند، ولی همین که مدتی می گذرد حماقت آلود ترین نوشته های دنیا می شوند. همیشه پس از گفتن یا نوشتن چیزی از آن پشیمان می شوم. انشاها، نامه ها، داستانها،... همه. مثلا در امتحان انشای ترم پیش موضوع خواب را انتخاب کردم  و کلی هم خوش بودم که راجع به خود خواب ننوشته ام و یک چیزی را با کنایه به آنها تشبیه کرده ام. ولی بیرون سالن امتحان، آقای مک لارنس شروع کرد به بلند بلند خواندن چرکنویسش. درنتیجه هر لحظه اش که می گذشت، من سرختر و سرختر می شدم و در نهایت هم آرزو کردم که کاش چیز دیگری نوشته بودم! این اتفاق اغلب می افتد.

این اتفاق وقتی حس بسیار قوی ای دارم شدیدتر هم می شود. مثلا گاهی آن قدر عصبانی می شوم که انگار حرارتی از شکمم بالا می آید و تا نوک موهایم را می سوزاند. در این جور مواقع نه تنها آرام و قرار ندارم و نمی توانم بنشینم و قلم به دست بگیرم، بلکه اگر هم بخواهم برای درد دل  چیزی بنویسم ذهنم مثل یک کاسه، خالی می شود و من هیچ چیزی برای نوشتن پیدا نمی کنم. گاهی هم می نشینم و تند و تند کاغذ سیاه می کنم و بعد دو دقیقه که عصبانیتم خوابید، کلّش را می اندازم دور.

و وقتی هم که در اثر خواندن شعر یا یک کتاب یا شنیدین حرفهای قشنگ یا فکر کردن به موضوعی دوباره آن حس عجیب به من دست می دهد، باز هیچ چیزی نمی نوانم بنویسم. چون هر چه می آیم بنویسم، کلمه اول به دومی نرسیده، خط  می خورد.

فکر می کنم بهتر باشد چیزی ننویسم.

از شما استاد گرامی طلب راهنمایی و کمک دارم!

جیمز. اچ. هریس"

+ نگاشته شده به تاريخ  پنجشنبه سوم اسفند 1385در ساعت 21:47  به دست  آرش  | 

سلام! حتي بر شما دوست عزيز!

روزي از روزهاي زيباي تابستاني پر از گلهاي رنگارنگ  كه در آن نسيم ملايمي هم مي وزيد و روح آدمي را مي نواخت، يكي از بچه هاي دوره دوازدهم به مدرسه رفت. مطالب زير از گزارش تفحص او استخراج شده است. پيشنهاد من اين است كه اين را بخوانيد. آخرين خبرها از مدرسه است که بعضا مهم و جالب هستند:

اگر در طول تابستان به مدرسه آمده باشيد حتما متوجه رنگ آميزي نمازخانه مدرسه شده ايد. نمازخانه و وضوخانه مدرسه در تابستان رنگ سبز فسفري همراه با چند رنگ خوشايند ديگر به خود گرفته است كه متاسفانه تركيب دل‌نوازي به وجود نياورده است و آدمي را به ياد موضوعات دل‌انگيزي نمي‌اندازد. از همان موقع موج اظهار نارضايتيهاي عمومي درگرفت كه البته به كسي آسيب نرساند. ناراضيان مايل بودند بدانند كه ايده طرح را ابتدا چه كسي داده است. لااقل بخشي از آنان هم بر اين عقيده بودند كه نه تنها اين كار لزومي نداشته و  خرج كردن بودجه اضافي بوده است، بلكه نمازخانه قبلا زيباتر هم بوده است. اكنون به توصيف اين رنگ مي پردازيم: اين رنگ از نظر شكل ظاهري شبيه به كاغذ ديواري است ولي در واقع با ماله به ديوارها مي مالندش. در ابتدا خمير چسبناكي است كه در آن چيزهايي شبيه به الياف دستمال كاغذي خيس شده در رنگهاي متفاوت وجود دارد كه البته همه در يك سري رنگ هستند. مثلا سبز، سبز فسفزي و سبز يشمي. پس از ماليدن روي ديوارها خشك مي شود و مي ماند و شما مي توانيد پودهاي پارچه اي (يا دستمال كاغذيی) را در آنها تشخيص بدهيد.

جاي ديگري از مدرسه كه در ايام كلاسهاي تابستاني رنگ آميزي شد سالن اجتماعات بود.  وقتي او به طور اتفاقي وارد اين سالن شد، ناگهان تصور كرد كه با استفاده از راهي مخفي به طوري كه خودش هم متوجه نشده به فرزانگان راه پيدا كرده. شوكه شده  و مدتي در شَك بود تا اينكه شوك محكمتر بعدي به او وارد شد و او فهميد كه اين سالن خودشان است كه به رنگ صورتي در آمده است! علاوه بر اينكه او از خود رنگ صورتي به شدت خوشش می آمد، اين رنگ صورتي جلوي نقاشي ديواريهاي سالن را هم گرفته بود! بعد از ورود به اين سالن وارد نهارخوري شد و متوجه شد كه آنجا هم همانند سالن قبلي شده تا نهارخوران در فضايي دل‌انگيز و رمانتيك به  تناول بپردازند. اين دانش آموزي كه به مدزسه آمده بود به طور اتفاقي در فعاليت خوشگليزاسيون هم حضور داشت و به يكي از مسئولين كه آنجا بود پيشنهاد كرد كه به عنوان يك طرح خوشگليزاسيونال طرح يك قلب بزرگ قرمز رنگ را با فوم درآورده روي ديوار آنجا بچسبانند. ولي انتظار خبري را كه اين مقام مسئول به او داد نداشت. او گفت كه اين مكان رمانتيك قرار است كارگاه ما باشد! يعني كارگاه ما به نهارخوري مي رود و در و ديوار آن هم صورتي رنگ است!(معلوم نيست ما كجا نهار خواهيم خورد) همچنين در جاي خالي كارگاه قديم آزمايشگاه فيزيك جاي مي گيرد. البته در اينكه اين آزمايشگاه تا اين حد جا مي خواهد يا نه هنوز اندكي شك وجود دارد. در نتيجه اين امر قسمت پشتي آزمايشگاه فيزيك قبلي يه اتاق مشاور طبقه پايين اضافه شده و در آنجا وسعت كافي براي گل كوچك مهيا شده است.

كلاسها نيز به رنگ آبي آسماني نه چندان كم رنگ در آمده اند و به شكل اتاق خواب بچه ها بسيار نزديك شده اند. بزرگي پيشنهاد كرد كه براي شباهت بيشتر، از اين ماه و ستاره هايي كه شب مي درخشند به سقف بچسبانيم. البته به نظر دانش آموزی که از او یاد شد اينجا بيشتر شبيه جايي بود كه در آن عده‌اي دانش آموز عاشق علم در سپهر دانش به پرواز درآيند و سير كنند و در آن سعود كنند. در ضمن صحبت از كلاسها شد... امسال ما سوميها مانند سال اول كلاسهايمان در طبقه اول است و اوليهاي تازه وارد امسال به طبقه بالا مي روند! يعني اتاق مشاور ما همان اتاقِ وسعت يافته است و اتاق مشاور اوليهاي امسال همان اتاق مشاور سال پيش ماست. بيچاره ها از روز اول مجبورند يك عالم پله را بالا و پايين بروند! راستي در مورد مشاورها... آنهايي كه به اردو نيامدند بدانند كه آقاي شريف باكمال تاسف از امسال ديگر به دلايلي كه خودشان مي دانند به مدرسه نمي آيند. البته ارتباط ما به ظاهر قطع شده است. خبر ديگر درباره مشاورها اينكه مشاور دوميهاي امسال همان آقاي شاهرخي است ولي آقاي مشايخي مشاور اوليهاي نورسيده خواهند بود. خوشابه‌حال ما كه عده زيادي مشاور داريم، نه يكي! يك شايعه هم توسط يكي از رؤساي گروهها  پخش شده است مبني بر اينكه آقاي عسكري ديگر معلم فيزيك هيچ پايه اي نخواهند بود (در نتيجه نظرخواهي آخر سال پيش) و در عوض به جاي آقاي شريف مشاور ديگر ما خواهند بود. راست و دروغش با خودشان.

در مورد رنگهاي فوق‌الذكر بايد گفت كه راهروهاي سه طبقه مدرسه به رنگ كرم در آمده‌اند كه نسبت به بقيه معقول‌ترند. البته معضلات عديده اي را نيز براي خوشگليزاسيون كارها به وجود آورده‌اند. براي مثال همه اندازه گيريها، درجه بندي ها و خط‌كشيهايي كه براي كاشيكاري انجام شده بود زير رنگ رفت. يا مثلا تخته سه‌لاهايي كه براي چسباندن اسما‌ءالحسني به ديوارهاي طبقه بالا با مشقت فراوان ميخ شده بودند كنده شدند. اتفاق ناگوار ديگري هم كه افتاد اين بود كه نقاشي ديواري با عظمت گذشتن سياوش از آتش كه در سال اول با صرف وقت، انرژي، شور و هزينه بالا و خون دل كشيده شده بود نيز از دست رفت. 

البته این رنگها مزایایی هم دارند. اولین مزیت آنها در سهولت اجرایشان است. یعنی احتیاجی به بتونه و ... ندارند و به سادگی روی دیوار قرار می گیرند و مثلا آن نقاشی دیواری کنار کتابخانه را می پوشانند - که البته در آخرین بررسی انجام شده هاله ای از آن از پشت رنگ دیده می شود. مزیت دیگرشان هم این است که در هنگام آتش سوزی به جای گسترش آتش- که رنگهای معمولی انجام می دهند- چون پلاستیکی هستند در اثر حرارت جمع می شوند و آتش را گسترش نمی دهند. کار دیگری هم که نمی کنند این است که صدا را منعکس نمی کنند. بدین ترتیب وقتی که سال بعد ما در سالن اجتماعات صورتی رنگ در حال دادن امتحان جامع هستیم، بقیه می توانند با خیال راحت در نمازخانه داد و قال راه بیاندارند. ولی یک عیب هم دارد و آن هم این است که از یک طرف مدرسه دیگر نمی توان کس دیگری را در طرف دیگر صدا کرد.

اخبار کوتاه:

- سیدمیرزایی به کرمان بازگشت. از امسال دیگر او را نمی بینیم.

-بر طبق اخبار واصله از صدا و سیما، از شنبه ساعت ۷:۳۰ کلاسها باید شروع شود.

-  و این هم خبری که هم اکنون به دستم رسید :آقای آدینه امسال به ما درس نمی دهند و احتمالا فقط در فعالیتها می بینیمشان. هرچند احتمالا ما که فعالیت نداریم. => دست آقا رادپور درد نکنه!

 

+ نگاشته شده به تاريخ  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385در ساعت 14:47  به دست  آرش  | 

بعد از یه مدت ننوشتن به دلایل مختلف اعم از تنگی وقت و حوصله، به این نتیجه رسیدم که نمی شه این مطلب رو ننوشت. هرچند تاحالا خیلی پیش اومده که یه مطلب مهم داشته باشم  و بخواهم که حتما بگم ولی به دلایل بالا و گاها به دلیل قصور در انجام وظیفه(!) این اتفاق نیافتاد.

مخاطبهای این نوشته بچه های دوره دوازدهم حلی ۲ هستن.

توی کوه کلکچال امسال از یه جماعت هشتاد و خرده ای نفری، ۳ نفر پامیشن میان و از یه جماعت ۱۰-۱۲ نفری ۶ نفر میان. یعنی با اینکه تعداد ما حدود ۷ برابر یا حتی ۸ برابر آنها است، دوبرابر ما اومدن. این یعنی شونزده برابر ما از خودشون فعالیت نشون دادن. خیلی حرفه. اونا برای ما برنامه می ریزن و بعد ما اندازه یک شونزدهم اونها هم بهش نه اهمیت می دیم و نه علاقه نشون می دیم و نه فعالیتی از خودمون بروز می دیم!

سال پیش تو اردوی طالقان، اردو  فقط مال اولیها و دومیها بود. با این حال از سومیها هم اومده بودن و خودشونو به زور جا کرده بودن و ما از دومیها هم کمتر بودیم!

یه بار دیگه ما برنامه کوه گذاشته بودیم. خودمون ۳-۴ نفر بیشتر نبودیم و معلمها ۵-۶ نفر بودن! برنامه ما بود و به عده ی نسبتا زیادی هم اطلاع دادیم. ولی از معلمها تعدادمون کمتر بود!

یه بار دیگه این مثالها رو بخونید و این بار با دقت - نه سرسری برای این که صرفا خونده باشید - و یه کم هم بهشون فکر کنین.

جالا هم به دلیل استقبال پرشور بچه ها از اردوی تبریز، امکان داره اردو کنسل بشه! چرا؟ چون فقط ۱۸-۱۹ نفر از یه جماعت ۸۰ نفری می خوان برن یه اردوی درون پایه ای بلند مدت! این همه اصرار می کردیم که بریم چنین اردویی، و حالا که هست حتی یک چهارم ما حاضر نمی شن توش شرکت کنن! به نظرم حداقل اردو  ۳۰ نفره و اگه بهش نرسه کنسل می شه. از کلاسهای ۲۱-۲۰ نفری ۲/۲ و ۳/۲ فقط ۵ نفر می آیند! ( البته با توجه به آمار کل تعداد کسانی که از بقیه کلاسها  می آیند باید از این هم کمتر باشد!) و چرا این قدر کمیم؟ مشکل اینه که با اتوبوس نمی تونیم بریم؟!!

به نظرم یه کم میزان "پایه" بودن ما زیادی کم شده.

 

راستی یه مطلب بی ربط: گتی وبلاگشو حذف  کرد. بری تو لینکش از یه جای چرت سر در میاری. ولی من لینکش رو ور نمی دارم.

 

+ نگاشته شده به تاريخ  سه شنبه هفتم شهریور 1385در ساعت 9:27  به دست  آرش  | 

هي...! جَووني..! كجايي كه يادت بخير!

من نمي دونم الآن جزء دوميا حساب مي‌شيم يا سوميا: از يه طرف am اسم وبلاگشو گذاشته دومياي ديروز؛ از يه طرف هم برنامه تابستوني مدرسه براي ما، دوميا حساب مي‌شه. ولي چيزي كه به جرات مي‌شه گفت اينه كه سال تحصيلي دوم تموم شده! (باور كنيد كسي كمكم نكرد!) به همين دليل هم يه تحولي تو وبلاگم حاصل شد!

 به هر حال الان ما تو يه گذرگاهي بين دوم و سوميم كه هرچي پيش ميريم از مبدا دور و به مقصد نزديك مي شيم! (دُر سفتم!)

حالا من دلم مي‌خواد توي يه سري پست حالا كه اين سال تموم شده، برم سراغ وسايل و چيزهايي كه هر كدوم مي‌تونن يه عالمه خاطره برامون زنده كنن. قضيه بعضي از اونا رو ممكنه شما ندونين (در اين صورت فقط ممكنه از جريان جالبشون خوشتون بياد يا نياد) و يا بدونين، كه اين تجديد خاطره همون قدر كه براي من شيرينه براي شما هم احتمالا شيرينه.

اين يكي كه الان دارم مي‌نويسم، درباره يك جسم استوانه‌اي كوچيك و قرمزرنگه كه پلاستيكي و توخاليه و من بعضي چيزاي خيلي كوچولو كه مي‌تونن خاطره‌آور باشن رو توش نگه مي‌دارم.

 

چيزميزايي كه توي اين هست:

1- يه تيكه سنگ

2- يه تيكه چوب

3- يه تيكه لاستيك با خاصيت ارتجاعي

4- يه سكه فلزي قديمي

5- يه ذره فلز

6- يه تيكه نوك مداد كه يه بخشش سبز شده –رشد نكرده!

7- يه تيكه ته خودكار

 

خوب در نظر يكي كه خاطره اي از اينا نداشته باشه، اينا فقط همينا هستند؛ و با اين حساب همه شون به دردنخور و دور ريختني‌اند! ولي يكي كه خاطره ازشون داشته باشه، بهشون وابسته مي‌شه و براش يه معناي ديگه پيدا مي كنه:

 

1-اين يه تيكه از سنگ سكوييه كه جلو مدرسه است و آقاي شاهچراقي و علايي روي اون سخنراني مي‌كنن. قضيه اش اينه كه من و يكي ديگه از بچه‌ها  ديديم كه يه تيكه بزرگ از اين سكو لقه. نشستيم دو طرفش و شروع كرديم به تكون دادنش (كرم كه باشه جون در عذابه). نمي‌دونيم چي شد كه از وسط به دونيم شد، و از جا دراومد! اين سنگه هم كوچكترين قسمتي بود كه به دست اومد! چه كار احمقانه‌اي!

 

2- اين تيكه چوب يادگار از ترم اول سال اوله كه با چوب كار مي كرديم. بايد كار با چوب و اره و ... رو تمرين مي كرديم. به همين دليل. يه تكه چوب دراز رو بايد به صورت 45 درجه چند بار مي بريديم. (يعني به فواصل نامعيني چوب دراز رو 45 درجه ببريم.) پس دوتا ضلع موازي كه خود چوب داشت، دوتا ضلع مورب هم كه با بريدن ايجاد مي شد پس قطعه اي از چوب كه ازچوب درازه كنده مي‌شد، يه متوازي الاضلاع بود. ما هم كه تازه با پديده‌اي به نام گيره روي ميز كارگاه و اينكه مي‌شه اون رو بست مواجه شده بوديم، به همين دليل كلي ذوق كرديم و مدام باز و بسته‌اش مي كرديم و توي سرعت باز يا بسته كردن با هم مسابقه مي‌ذاشتيم! گاهي وقتها هم تيكه هاي بدرد نخور چوب - مثل همون متوازي الاضلاعهايي كه در بالا ياد شد- و بعضا تيكه‌هاي كاملا بدرد بخور و قطعه‌هاي كار چوبي رو لاي اون مي‌گذاشتيم و پرس مي‌كريم. چقدر هم كه از اين كار حال مي كرديم! تيكه چوبي كه من دارم هم يه دونه از همون متوازي الاضلاعهاست كه يه طرفش پرس شده و طرح آجهاي داخل گيره هم روش افتاده. چه زورآزمايي جالبي بود!

 

3- اين يكي يه دونه توپ شيطونكه كه يه بنده خدايي توي يه فعاليتي سال اول تو آزمايشگاه شيمي درست كرده بود. وقتي نيگاش مي كنم اصلا كروي نيست. شكل عجيب و غريبي داره و چون اون موقع و با اون امكانات ساخته شده، اصلا مزه‌اش به همينه. يه زماني سفيد بوده ولي چون اول توي يه ظرف چوبي نيگرش داشته بودم، رنگ سطح داخلي اون چوب رو به خودش گرفته و قهوه‌اي بسيار كمرنگ مايل به زرد شده. اون رو من نساختمش و همين هم با ارزشه! يعني اون موقع اون بنده خدايي كه درستش كرده بود، دادش به من. چقدر اون موقع باهاش حال كردم...

 

4-اوه! اين يكي يه سكه قديمي "مبارك باد"ه.  طي كاوشهايي در حياط مدرسه امسال توسط من با همكاري يه سومي الافتر از من پيدا شده. اون قدر رنگش عوض شده كه به نظر مي‌آد مال عهد قاجاره! هاله‌اي از سبز و زرد داره و طرح‌هاي روش كاملا مشهوده: يه طرفش با نستعليق ريز نوشته: مُبارك باد! و پشتش هم عكسِ... آينه و شمعدونه! احتمالا در زمان قديم تو حياط مدرسه مجلس عروسي برگزار شده! اين جسم بسيار نازك و كوچيك در حفاريهايي با يك ميله فلزي دراز تو قسمت خاكي وسط حياط پشتي پيدا شدو به خاطر استفاده از ميله بلند و سوراخ كردن حياط مدرسه باعث شد كه اون سومي بدبخت كه عملا حفاري مي‌كرد به دفتر آقاي شاهچراقي فرستاده بشه! در نتيجه اون گنج زير زميني رو من تصاحب كردم! (خودش گفت كه نمي خوادش)

 

5- اين يه ذره فلز در واقع يه قطره از پايه آزمايشگاه شيميه! يه روز تو عصر پروژه شيمي امسال (با آقاي صفوي بود) داشتم يه ظرف آب رو حرارت مي‌دادم كه توش يه پودر سفيد رنگي رو حل كنم. (اين كه اون پودر اسمش چي بود نه در حافظه من مي‌گُنجه و نه در حوصله شما!) ولي حل نمي‌شد! آخه قبلش يه عالمه توش ژلاتين حل كرده بودم. خلاصه اون قدر حرارت دادم كه ديدم داره صداهاي ضعيفي شنيده مي‌شه: دنگ! دنگ!......دنگ!

حدس مي‌زنين چي بود؟! يه كم كه دقت كردم ديدم كه پايه‌اي كه بشر آب و ژلاتينم رو روش گذاشتم داره در اثر شعله قطره قطره ذوب مي‌شه! و وقتي هر قطره‌اش جدا شد و به سمت ميز سقوط كرد(پايه طبيعتا روي ميز بود) در اثر سرماي هوا حتي قبل از اينكه به ميز برسه جامد ميشه و به خاطر برخورد با سطح ميز "دنگ!" صدا ميده!

پايه چه رنگي بود؟ سياه مايل به خاكستري. اين قطره چه رنگي بود؟ خاكستري كاملا برّاق! هنوز مثل خود پايه زنگ نزده! خالص خالصه! منتها نمي دونم خالص چه فلزيه!

 

6- احتمالا يه عده تونستن حدس بزنن كه اين نوك مداد چيه. اين باقيمونده از آزمايش الكتروليزيه كه مشق كلاس شيمي آقاي صفوي بود. از نوك مداد به عنوان الكترود زغالي استفاده ميشد.براي اينكه نوك مداد به مدار وصل بشه، يه سيم (طبيعتا مسي) رو دورش پيچيدم و اين الكترود اتفاقا اوني بود كه اكسيژن آزاد مي‌كرد كه فكر كنم مثبت بود. حالا گاهي كل الكترود – از جمله اون قسمتي كه سيم پيچيده بودم- توي آب مي رفت. در نتيجه آب كه مهيا مي شد،  اكسيژن هم كه خودش درست ميكرد.<= مس اكسيد شد و اكسيد مس سبز رنگ موند روي الكترود زغالي! اين كلا كلاس شيمي و آزمايش هاشو به ياد آدم مياره. مثل كروماتوگرافي كه من خودمو كشتم ولي درست نشد!

 

7- ميگن 7 عدد مقدسيه. شايد به همين دليل 7 تا جسم توي اون استوانه قرمزرنگ بود و شايد به همين دليل 7مين جسم مربوط به امتحاناتِ ترمِ دومِ مقدسه! قضيه‌اش اينه كه توي يه امتحاني- يادم نيست كدوم- اين خودكار اون قسمت پلاستيكي كه سرش بود و لوله جوهر وسطش رو نگه مي‌داشت شكست و كنده‌شد. لوله هه هم در اومد. اگه قرار بود مدام دربياد كه نمي‌شد نوشت! خلاصه از اولي خرخون بغلدستيم- كه آخر از همه برگه شو مي‌داد- يه خودكار قرض كردم و آخر جلسه هم يادم رفت بهش پس بدم! رسيدم خونه، از سر تفنن اون خودكار كه به درد نمي خورد رو خورد (خُرد) كردم و تهش رو يادگاري نگه داشتم!

 

حتي اگه فقط همين استوانه هه رو داشته باشم و نه محتوياتش رو، مي تونه اين همه برام خاطره زنده كنه! تازه وقتي آدم تنهايي فكر مي كنه هر خاطره اي اون رو به يه خاطره ديگه راهنمايي مي كنه و يه هو ديدي يکی با يه چيز كل زندگيش رو مرور كرد! ولي تو نوشتن نميشه. آدم بايد هواي خواننده رو هم داشته باشه!

 

+ نگاشته شده به تاريخ  سه شنبه ششم تیر 1385در ساعت 9:52  به دست  آرش  | 

سال دوم هم گذشت!
تموم شد! ديگه نيست!
خيلي هم تند گذشت.
من كه يادم نمي ياد كه يه سال اين قدر تند تموم بشه.
با اين سرعت سرسام آور!
منم خيلي كارا كه مي تونستم بكنم نكردم.
مي تونستم بهتر استفاده كنم.
به اميد اينكه بتونم تابستون جبران كنم!

 

+ نگاشته شده به تاريخ  شنبه بیستم خرداد 1385در ساعت 11:36  به دست  آرش  | 
روز چهارشنبه، زنگ آخِر بعد از کلی فعالیت و تلاش و کوشش از معلمان گرانقدر قدردانی کردیم. درواقع از ابتدای هفته یه عده دانش آموز الاف (تازگی فهمیده م با  "الف"ه) موندند مدرسه برای این برنامه. این جا باید از حسینقلی، آی صابر، آی شریف، آی رادپور و ... (سه نقطه) تشکر کنم.

خوبی این قضیه ۴شنبه این بود که نصفی از کلاسها رو برای برنامه دودر کردیم، ولی بازهم به زمان مقرر  نرسید! بچه ها دیدند که هنگام انجام برنامه یه عده دانش آموز جمع شدند کنار سن و دارن به کوزه ها سرو سامون می دن! برنامه از این قرار بود که اول کشاورز قرآن خوند، بعد نیک نفس یه مقدمه گفت ، بعد آی رادپور حرف زد، بعد ایمان یه مقاله درباره شهید  مطهری خوند و بعد هم بحث شيرین اهدای جوایز!...

به آقای رادپور لپ لپ دادیم  و شونه.

به آقای قشقاوی ضد زنگ دادیم و تیغ ریش تراشی.

به آقای شریف ... دادیم و چرخونک.

به آقای ام ام تل داديم.

به آقاي اچ ام لنگ داديم و كلاه مثلا شاپو.

به آقاي علاءالدين تبرائيان فانوس داديم.

به آقاي خسروي خودكار برقدار داديم.

به آقاي كيهاني بعدا پرگار داديم و چشم گاو .

به آقای عسکری گل(نکته داره) دادیم.

به آقایان معلم کامپیوتر فلاپی دادیم.

به آقای قربانی قراره سیب با پوست بدیم. => ایرانی خوردش.

به آقای صابر برچسب پشت ماشين داديم.

به آقاي حسيني لاك (از هر دو نوع) داديم.

به آقاي آدينه لباس پرسپوليس داديم.

به همه حاضرين و برخي غايبين هم يك كوزه داديم.

يه بعضيها هم كارنامه نامه داديم.

 

+ نگاشته شده به تاريخ  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385در ساعت 16:5  به دست  آرش  | 

  با کمال مسرت اعلام می دارم که امروز برای اولین بار سیستم شبکه تلفنی ۲/۲ ( که توسط معلمین راهنما راه اندازی شده بود) با سرمنشایی غیر از مشاورین و به صورت خودجوش و مردمی بهره برداری شد و جالب آن که مبتکر این طرح نوین کسی نبود جز سروش کرمی نوری.

  با امید خدا این نو آوری مستدام خواهد بود و ۲/۲ییها مشت محکمی بر دهان یاوه گویان کوبیده به این کار استمرار خواهند بخشید، به گونه ای که یک دم از کنار تلفن دور نخواهند ماند. این دانش آموزان غیور همچنین  با  همیاری و همبستگی خود، این مهم را در کل دوره دوازدهم رواج خواهند داد تا هر نابغه ای از این دوره بتواند ایده درخشانی را در چشم بر هم زدنی به نخبه دیگری برساند.

  ولکن این سیستم مشکلاتی نیز به همراه دارد و از این دست معضلات می توان به این نکته اشاره کرد که هر بار تنها یک نفر (سر شبکه) می تواند شبکه را راه بیاندازد و بقیه اعضای گروه نمی توانند رساندن خبری به بقیه را شروع کنند. در اینجا راهکار این است که شبکه به صورت حلقه ای باشد، که مشکل آن نیز این است که سرعتش بسیار پایین است.

  مشکل دیگر آن نیز این است که نمی توان در آن از تظرات دیگران جویا شد و با استفاده از آن در مورد برنامه های کوتاه مدت و یا استراتژیکی تصمیم گیری نمود. از مسئولین ذی ربط  تقاضا می شود که راهکاری دراین مورد ارائه دهند.   

  در ضمن همه بهتر است که شماره تلفن کل کلاس و در دراز مدت کل دوره را داشته باشند...

 

+ نگاشته شده به تاريخ  جمعه هشتم اردیبهشت 1385در ساعت 19:24  به دست  آرش  | 

جمعه 4 فروردين قرار عيدديدني آقاي صابر بود. شب قبلش من با استفاده از شبكه تلفني كارآمدمان به اجبار به همه 20 نفر كلاس- به جز دونفر- زنگ زدم، و از اين تعداد تنها2-3 نفر در خانه بودند كه هيچ كدام هم نيامدند.

من به محل قرار سينما فرهنگ- رفتم و آقاي رادپور نقل مي كنند كه از فرط هوش بي تفاوت از جلو سينما رد شدم و رفتم!

يك نيم ساعتي منتظر سه نفر (بور، بور، و بوربور) بوديم كه نيامدند. درب منزل آقاي صابر كه رسيديم، ديديم كه در سايه‌ي دعاي خير آقاي رادپور"لعنت به بوربور" بوربور سلامت آنجاست!

وارد خانه آقاي صابر شديم. مدتي بعد، قرار شد ميزي را حركت دهيم. من داوطلب شدم و ميز سرنگون شد! يك قندان، يك فنجان و يك پيش دستي هم به دو نيم شدند.

عرب‌پور كه در اين ميان از اين هنرنمايي من به خشم آمده بود، با عصبانيت لگدي به صورت زيرطاق حواله ميز ديگري كرد و در كمال تعجب به هدف خورد! در نتيجه ميز واژگون شد و يك ظرف شيشه اي هم شكست، و وقتي كه عرب‌پور سعي در جمع كردن خرده‌هاي آن كرد، دستش خون آمد.

آقاي رادپور هم از شدت همدردي با آقاي صابر دچار افسردگي شدند و تمام موزهاي باقيمانده را هم خوردند.

تقوا هم كه جوهر بود و حاظر نبود برود بيرون. به همين دليل ماند و ظرفها را شست.

 


قرار بعدي، خانه آقاي قشقاوي بود. تعداد 2/2 ها در اين روز دوبرابر شد. هيچ كلاس ديگري تا اين حد افزايش جمعيت نداشت!

آقاي قشقاوي كه از عواقب ناگوار روز گذشته درس گرفته بودند، موز نخريده بودند. چند سيب لك دار هم خريده بودند كه بنا بر گفته آقاي قرباني تقريبا همه‌شان با پوست خورده شدند!  ايشان همچنين از ميز استفاده نكردند. همه روي زمين نشستند. اقدام ديگر پيشگيرانه ايشان اين بود كه نگذاشتند من هيچ چيز شكستني اي را به حضار تعارف كنم (در اين عيد ديدني ها همه كارها با خودمان بود.) درنتيجه به توزيع دستمال كاغذي پرداختم كه آن هم از دستم افتاد!

در اين ميان پدر يكي از بچه ها همراه با پسرشان از راه رسيدند و آمدند بالا و به محفل بي رياي ما پيوستند. درنتيجه همه دست به سينه نشستند.

 


بعد، نوبت خانه آقاي آدينه بود. در اين روز نسبت به روز اول تعداد 2/2 ها چهار برابر شده بود ولي جمعيت كل با كاهش حدود 3نفري مواجه شد.

ذاكري هم مدام هرچه گيرش مي‌آمد به ما تعارف مي‌‌‌‌‌‌‌‌كرد و به آقاي آدينه ميزاني كه هركس برداشته بود را گزارش مي‌داد. در آخر هم همه را جلو معلم‌ها  مي‌گذاشت، حتي سماق و سنجد هفت‌سين!

اين بار چون تقوا نبود فرهمند جوهر شد و با پيش بند ظرفها را شست. از موبايل هايي كه قاپون شد بگذريم. در آخر هم آقاي آدينه به زور كمربند ما را بيرون كردند.

 


براي رفتن به خانه آقاي رادپور، به دليل خواب ماندن آقاي صابر آقاي رجبي با 20 دقيقه تاخير به دنبال ما آمدند و ما را بردند به برج 26 طبقه‌اي ايشان. رفتيم تو و آجيل خوردن را بدون كوچكترين وقفه‌اي شروع كرديم. به دليل تنه‌اي كه ستوده به من زد، مقداري از آجيل بشقاب من ريخت. من هم بشقاب در دست خم شدم كه جمعشان كنم. درنتيجه بشقاب كج شد و بقيه آجيل هم سرازير شد!

مبل هاي خانه شان كوسن هايي داشت كه به شدت مارا تحريك مي‌كرد. آنها وسيله مناسبي بودند براي فرود آوردن در سر بقيه- مخصوصا از پشت. ولي متاسفانه بعضيها از زدنشان خيلي خوشحال نمي‌شدند و به مقابله بر مي‌خاستند. درنتيجه خانه با جنگ با بالش به هم ريخت. و آقاي رادپور هم كه كمي قرمز شده بودند كلماتي از قبيل:<كودن!  احمق! ابله!> بر زبانشان جاري مي‌شد.

ايشان مقاديري سه‌تار نواختند و آقاي قشقاوي هم با خواندن همراه با آن، مدام از سفيد به قرمز و ساير رنگها تغيير رنگ مي‌دادند.

نهار ساندويچ سوسيس همرا با سيب زميني سرخ كرده و نوشابه خورديم. هنگام رفتن از آن برج 26 طبقه، بوربور تكمه تمام طبقات آن را زد درنتيجه آسانسور در تمام طبقات ايستاد و پايين آمدن 3 ساعت و ربع طول كشيد. در اين ميان يكي هم در طبقه بيستم تكمه آسانسور را زد و آسانسور...

 

+ نگاشته شده به تاريخ  پنجشنبه دهم فروردین 1385در ساعت 17:0  به دست  آرش  | 
سال نو و عید نوروز مبارک!
+ نگاشته شده به تاريخ  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384در ساعت 21:40  به دست  آرش  | 

5 شنبه صبح فريد حبيبي من رو از وجود اين برنامه كوه‌نوردي آگاه كرد. طراح اصلي ماجرا خودش بود. قرار بود هركي مي‌خواد بياد، ساعت7:30 بياد ميدون دركه. اولين نفر من رسيدم. بعد حبيبي،آزادي، آقاي شريف،خوردبين و آقاي ميرزايي هم اومدن. تا 8:30 صبر كرديم؛كس ديگه‌اي نيومد. قرار بود نارستان، ايراني، اديب‌منش، ستوده، سهيل حسيني، آقاي MM و حتي آقاي حجت هم بيان؛ ولي گويا آقاي MM خواب موندند و آقاي حجت هم پروژه اي داشتند كه بايد تكميل مي‌كردند.

راه افتاديم. بعد از يه مدت،  تصميم گرفتيم از راه معمولي نريم و نزديكترين كوه(!) رو گرفتيم و ازش رفتيم بالا. مسير صعب العبور بود. خلاصه ساعت 10-10:30 رسيديم به قله. صبحونه خورديم و ساعت 11 شروع كرديم به پايين اومدن. با انواع روشهاي شن اسكي، قل خوردن و... رسيديم پايين. لباس همه بچه‌ها خاكي و پاره شده بود.  رفتيم كنار رودخونه.  نيمرو زديم و كلي خوراكي ديگه هم خورديم.(عجب كوهنوردي سنگيني!) هرچند هاتف مي‌خواست روي يه تخت، جلوي يه فواره ... (سانسور).

بعد با ميني‌بوس برگشتيم. موقعي كه تو كوچه‌مون مي رفتم ديدم شمشادها برگ دادن؛ بهار پيشاپيش مبارك.

درضمن عكسهاش رو گذاشتم. ولي عكسهاي قم- جمكران به دلايل امنيتي جزو موارد سكره(secret) است و اگه خيلي مشتاقين ببينيدشون، بايد آقاي شريف رو راضي كنيد.

+ نگاشته شده به تاريخ  جمعه دوازدهم اسفند 1384در ساعت 19:13  به دست  آرش  | 

کلاس زبان این مدرسه از جذابیت فوق العاده ای برخوردار است. تا به آن حد که من 2 جلسه پیش از فرط مجذوبیت در آخر کلاس دو-سه دقیقه ای واقعا  " خوابم برد "! ولی جناب آقای رهنما (معلمی که سر کلاس بودند) مرا از خواب پراندند و مصدع اوقات شریفم شدند(!) و تازه منفی هم دادند.

جلسه پیش من به دلیل سو‌ء پیشینه و اينكه از ابتدای جلسه هم خواب آلوده شده بودم، به گوشه کلاس(كنار تخته) تبعید شدم تا خوابم نبرد. امیرعلی میرگتی هم برای همدردی به من پیوست. معلم گرامی اجازه دادند بنشینیم. پس کتابی گذاشتیم زیرمان و  نشستیم. (اینجاست که ارج و قرب کتاب معلوم می شود!) مدت نسبتا زیادی به همین منوال گذشت تا اینکه من حوصله ام سر رفت و شروع کردم با گچ -که منبع آن (تخته) بالای سرم بود- روی زمین نقاشی کشیدن. ولی جناب آقای رهنما که گویا از مضمون نقاشی خوششان نیامده بود، به من گفتند که از کلاس خارج شوم، و ذوق هنری ام را کور کردند! من نيز كه بسيار شاد و شنگول شده بودم با رضايت کامل خارج شدم. سپس قرار شد من و آقاي شريف در اين مدت كه وقت پيدا كرديم، به ليست صاحبان عكسهاي اردوي اصفهان-شهركرد نظم و ترتيبي بدهيم. قابل توجه دوستان دومي كه با شكّشان موانعي را فراهم مي كند: من قرار است اين عكسها را براي پخش كردن بين بچه ها جمع آوري كنم نه براي مجله!

راستي صحبت از مجله شد: مثل اينكه چندين(!) جلد آن در مدرسه به سرقت رفته است. از يابنده تقاضا مي‌شود آنها را به ما عودت دهد. در ضمن مجله پنجم هم هفته پيش درآمد:

1- آخرين مهلت ارسال جوابهاي بخش بازيهاي كامپيوتري فردا (چهارشنبه) است.

2- آن شماره هايي كه بالاي مجله مشاهده مي‌كنيد براي قرعه كشي احتمالی و اهداي احتمالی جوايز است.

از بحث خارج نشويم: اين جلسه ابتدا به گوشه كلاس منتقل نشدم. ابتدا دوباره خواب‌آلوده شدم و خواستم دستم را بگذارم روي ميز و سرم را بگذارم رويش ولي دستم گويا محكمتر از آنچه انتظار داشتم روي ميز فرود آمد و صداي وحشتناكي از آن برخاست. آقاي رهنما هم كه ظاهرا از صدا ترسيده بودند مرا به جاي ديرينم برگرداندند. هاتف خوردبين هم از قبل با كتابهايش (همان ارجمندهاي پر قرب) به آنجا كوچيده بود. ميرگتي هم كه گويي نمي‌توانست دوري مرا تحمل كند، آنجا بود. ولي متاسفانه بايد بهاي نسبتا سنگيني را بابت اين امر مي‌پرداخت زيرا آقاي رهنما به او گفته بودند كه بايد داخل سطل آشغال بنشيند !

يكي- دو دقيقه بيشتر نگذشته بود كه ايشان گويا ناگهان احساس كردند كه من شكلك درآورده بودم؛ و بعد گويا ناگهان احساس كردند كه بايد مرا به بيرون ازكلاس هدايت كنند. هرچند همه كلاس ديدند كه من شكلكي درنياورده بودم...( يا به عبارت درست‌تر: نديدند كه من شكلكي درنياورده بودم...)  خلاصه ايشان كه گويا بسيار احساساتي هستند حس كردند كه بايد بگويند جلسه بعد بايد با آقاي شاهچراغي بايد وارد كلاس شوم( يا با نامه‌اي از ايشان).


نكات

1- من نسبت به یکی از بچه ها بسيار معترضم كه work book مرا دودر زد و مرا از اين موهبت والا محروم ساخت. به خصوص كه اكنون نداشتن اين موهبت عامل ديگري برای غلیان احساسات آقای رهنما نيز هست.

2- اردوي قم- جمكران و ديگر هيچ...

 

+ نگاشته شده به تاريخ  سه شنبه دوم اسفند 1384در ساعت 18:43  به دست  آرش  | 

من با توجه به حرفهايي كه روز 5 شنبه موقع معرفي فعاليتها و بعد در جلسه اوليا و پنجشنبه قبل از آن و در نظرات و... گفته شد به اين نتيجه رسيدم كه شايد (يا قطعا) ما كمي پرتوقع شده‌ايم. درست است؛ اتفاقاتي در مدرسه رخ داده است؛ ولي در مقايسه با زحمات مشاورين (جدا از شوخي)، آقاي رادپور،آقايان ميرزايي و... مي‌كشند به حساب نمي آيند.

همين helli 2*12 خودمان را به ياد بياوريد. فكر كنيد كه چند تا مسابقه برگزار شد. فكر كنيد كه به چقدر برنامه‌ريزي، تصميم گيري،هماهنگي، و تهيه و تدارك نيز داشتند. آيا همه ما با هم- واقعا- مي توانستيم انجامشان دهيم؟ تازه، مانند آقاي رادپور هم بگوييم :ببخشيد كه مثل پارسال بهتون خوش نمي‌گذره..

يا مثلا برنامه همين 5‌شنبه. فكر مي‌كنيد پيدا كردن معلم براي 16 تا فعاليت كه برخي‌شان هم دونفره و سه نفره هستند كار آساني است؟ آقاي صابر گفتند كه چندين جلسه چند ساعتي براي اين فعاليتها گذاشته‌اند. يعني 5-6 نفر حداقل  5 جلسه 4 ساعتي يعني 20 ساعت (100تا120نفر-ساعت) براي فعاليت 84 نفر دومي پرتوقع وقت گذاشته‌اند. تازه، درحالتي كه نصف اوقات در مدرسه‌هستند و نصف ديگر در دانشگاه!

ساير مواردي كه خودشان متذكرشدند يا نشدند را هم اينجا خودمان به خاطر بياوريم

با توجه به اين موارد من احساس مي‌كنم كه داريم بي انصافي مي‌كنيم و همگي (از جمله خودم) يك معذرت خواهي بزرگ به آنها بدهكاريم. در مورد مشكلاتي هم كه در مطلب قبلي گفته شد اكثرشان در باره مشاوران نيستند، و انتقاد هم از اشخاص ديگري بوده است.

لذا من تصميم گرفتم از اين حالت جنجالي پرهياهو كه به خصوص در مطالب قبليم ديده مي‌شود بيرون بيايم و مانند اوايل كار اين وبلاگ مطلب بنويسم.

 

+ نگاشته شده به تاريخ  شنبه بیست و دوم بهمن 1384در ساعت 11:47  به دست  آرش  | 
       امسال از پارسال مدرسه خيلي بدتر شده. مي خواي پروژه بدي هزار تا مكافات داره.  فعاليتها هم كه ول معطل... نه پيش رفتي نه حس و حالي نه...مدرسه اصلا حال نمي‌ده. بيچاره اوليها! فكر مي‌كنن ايني كه الان توشن مدرسه ست! چند ساعت تو هفته « ممارست» دارن كه علافيه و گاهي هم ديدن فيلم تو نماز خونه. كارايي هم كه انجام مي‌دن فوق فوقش يه نمايشگاه روزنامك هاي ديواريه كه يا هيچي شو خودشون انجام ندادن يا مطالبش يه قرون نمي ارزه... بيچاره ها!

 

      بعضي معلما هم ( با نهايت احترامي كه بهشون ميزاريم) اصلا باحال نيستن. سركلاس خوش نمي‌گذره به آدم حال نمي‌ده و آدم درسو ياد نمي گيره. پارسال با معلماي باحال جوون كلي كيف مي كرديم و ياد مي گرفتيم؛ ولي حالا.... نمونه ش آقاي شكوهي. هيشكي سر كلاسشون هيچي نمي‌فهمه. الآن ما حتي نمي‌دونيم چي قرار بوده يادگرفته باشيم! بعد هم مي گن چرا نمراتتون كم شده...( هرچند قبول دارم كه كم كاري هم شده).

 

       كلا به طور ميانگين سن معلماي هرسه پايه از پارسال خيلي بيشتره. مثلا معلمايي مثل آقايان شكوهي مقدسي عسكري و خسروي اصلا به نظرِ(تقريبا) همه معلماي خوبي نيستند. در مورد آقاي مقدسي ما اصلا نفهميديم كه چي مي خوان درس بدن! تا حالا كه هيچ اصلي از اصول نوشتن ( مقاله داستان يا...) رو نگفته اند. فقط گفته اند كه بايد مرتب و بدون خط خوردگي بنويسيم! سر كلاس آقاي عسكري هم كه اصلا آزادي عمل وجود نداره؛ بشين ودرس گوش كن. درنتيجه حوصله ت سر ميره و هيچي از درس نمي فهمي.

 

ديگه چي مي خواين؟

 

        يه فرق ديگه هم كه مدرسه كرده موضوعات درساس. زيست زبان تاريخ و جغرافي شده اند عين كتاب. كي پارسال ما زيست كتابو مي خونديم؟يا مثلا زبان؟ تاريخ هم كه چه عرض كنم. راستي آقاي آدينه و رادپور هم خودشون نمي خواستند كتابو درس بدن.

 

ناظمام كه چي بگم....

 

       اتاق الكترنيك هم كه به رحمت ايزدي پيوسته. هيشكي ديگه جرأت نداره با برق كار بكنه اگر هم بكنه در خفا! كل گروه الكترونيك و فعاليتها و برنامه هاش بر باد رفته؛ حتي اسمش هم نمونده! با كلي دردسر هم ما تونستيم آقاي شريف‌رضويان رو براي مباني برنامه‌ريزي سخت‌افزار (MBS) به دست بياوريم!

 

  

اصلا نصف كيف اين مدرسه به اردوهاش بود... يادش به خير!

 

    نمايشگاه هم كه نداريم. اون يكي نصفه ي حال مدرسه هم پر! آخه آدم ديگه بهانه اي براي فعاليت كردن نداره. آدم سال پيش اون همه براي نمايشگاه تلاش كيف مي‌كنه بعد مي‌بينه امسال ديگه نيست!

 

تازه كجاشو ديدين!

 

امكان داره اين ترم فعاليت و عصر پروژه هم نداشته باشيم! آقاي صابر مي‌گن چون وضع نمره‌ها خرابه بايد بيشتر رو درس تمركز داشته باشيم. كه اين يعني همه فعاليتهاي غير درسي مدرسه براي دوميا فعاليت و عصر پروژه به تاريخي شيرين بدل شدند!

 

كلاسا رو هم عوض كردن. الآن 2/2 ها و 3/2 ها جا شون با هم عوض شد. 1/2 و 3/2 هم به همچنين.آخه اين چه سودي داره جز اينكه ما رو عصباني و نارحت كنه و اونا رو در نظر ما خراب كنه؟

 

خودتون بگيد.

الآن مدرسه ما چه فرقي با يه مدرسه معمولي داره؟

درسها كه اكثرا كتابهاي آموزش و پرورشن.

پس چرا ما اومديم به حلي2؟

مي رفتيم به يه مدرسه معمولي ديگه!

+ نگاشته شده به تاريخ  چهارشنبه پنجم بهمن 1384در ساعت 17:15  به دست  آرش  | 

شبانگاهان سوسك اومد خونه مون
رفت تو وان حموم
من نترسيدم
دمپايي مو من زودي برداشتم
برسرش كوبيدم
اون وقت اون مردش

*

به من گفتش: هاي، آهاي عموجان
من بودم مهربان
بي دل و بي زبان
تو منو كشتي ..........هي!

*

وقتي مردش اون سوسك مهربان
بي دل و بي زبان
يه غولي اومد
اون از من نترسيد
دمپايي شو كشيد
برسر من كوبيد...


نكته: نمی دونم چرا این شعر از همه مطالب بیشتر نظر داره...(؟؟؟؟) شما می دونین؟!؟

 

با تشكر از اس.ای 

+ نگاشته شده به تاريخ  شنبه بیست و چهارم دی 1384در ساعت 13:2  به دست  آرش  | 

به دلیل وقفه طویلی که در مکاتبات این بنده حقیر افتاد به من خرده نگیرید، چه، این وقفات جملگی معلول به رقابتهای سالم حلی۲ مالتیپلای بای اثنی عشر و حمل و نقل اسباب به سرایی نو بود و من فرجتی برای پرداخت به افعال جانبی نداشتم. مع الاسف به همكاري ونصر فري تراختور، بعیدباصر مثبِت صورات خارج (همان دوربین عکاسی) این احقر الحقارا به افتتاحيه اين مسابقه ي جميله،  ناقص گرديد و توفيق اخاذي مقاديري عكس زور نصيب نشد.

درباب این رقابت مزخرف و الوان، شما خود اعلم به جمله وقایع اتفاقیه و واقف به اصغر نکات آن هستید. و یکه نکته گفتنی آن است که گه رقابت مفرح اطلاعات عمومي؛ با گذشت از دو سوال اولان باتور (كه مرا بر آن اطلاعي نبود) و سال انقلاب به ميلادي (كه گه آن به شدت اوضاع ناحيه تحت سلسله  موي من دچار وخامت اوضاع و اغتشاش سيم ها شده بود) به سوال سيّم واصل مي شويم. اين سوال مرتبط با احمدشَه قاجاريان بود. من نيز كه همانند او كه لاله جبينش بسيار طويل است، در ميان آب و خاك مانده بودم توسط افرادي از ناظرون مهتدي مي‌گشتم. ليك به دليل -  به قول استاد صابر - حركات فيرپلي (fair play) و عدم تكسير ميناي عهد اعتنايي بدانها نكردم. ( هرچند در نظر من آنان سخنان ناصواب مي راندند چه در خاطرم احمد شه در سلاله ملكان پهلوي بود). مع هذا تجربه به تثبيت خلاف اين اقدام دست زد و در همين رقابه ي  معدّله" ايكس" نامهاي زيادي به قلب دست زدند !

از تقلب هايي كه شد و كردند و كرديم و ... كه بگذريم برخلاف فرموده استاد گرانمايه رادپور حداقل به اين اصغر الصغرا كه بيش از سال پيش خوش گذشت.

+ نگاشته شده به تاريخ  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384در ساعت 12:29  به دست  آرش  | 

من از آقای شریف به علت همکاریهای فراوانی که در زمینه پیشبرد امور مجله داشته اند به شدت تشکر می کنم.

۱- ایشان پس از اینکه یکی-دو زنگ تفریح تمام و بخشی از زنگ یک کلاس پیگیری کردیم یک نامه ندادند که بتوانیم به وسیله آن مجله خود را پرینت کنیم ، چه برسد به چاپ!

۲- هنگامی که ایشان اجازه حمل و داشت و برداشت دوربین را به ما دادند (با این دوربین نه تنها عکسهای مجله گرفته می شود، بلکه اطلاعات مجله هم با استفاده از حافظه آن نقل و انتقال می یابد) ما فکر کردیم که ایشان تمام هماهنگی های لازمه را انجام داده اند. ولکن امروز به علت غیر آموشی بودن این وسیله، آقای علایی معزز آن را توبیخ کردند (یعنی مجله شماره ۴ ما هم که در آن بود بر باد رفت) و ایشان فرمودند که:

-حتی اگر از آقای شریف هم اجازه گرفته باشید چون به معاونت انظباطی اطلاع نداده اید این را به شما باز نمی گردانم.

(یکی به من کمک کنه. دارم از فرط تشکر می ترکم.)

+ نگاشته شده به تاريخ  شنبه دوازدهم آذر 1384در ساعت 22:12  به دست  آرش  | 

 اين معلم عزيز به تدريس درس شيرين تاريخ مي‌پردازند. لكن متاسفانه نمي‌توان گفت كه در زمينه محبوبيت در بين تلاميذ گوي سبقت را از ساير همكاران خويش ربوده‌اند. ايشان با گفتار شيوايشان كه گاه با شعرهايي بداهه‌سرايانه و اديبانه و كلماتي ثقيل مي‌آميزد، هر مطلب بسيار ساده را به دفعات زياد و مكرراً و با طرق مختلف تكرار مي‌كنند تا مبادا طالبي مطلبي را درك نكرده باشد. درنتيجه برخي از بچه‌هاي بد و تنبل ازسخنان گهروار، گهربار، گهردار، گهريار و گهرآر ايشان به عنوان لالايي دلنشيني استفاده مي‌كنند.

از ديگر مشخصات ايشان اين است كه ريشْ‌سفيد، جهانديده و سرد و گرم روزگار چشيده‌اند و چمنزار زيباي بوستان رخسارشان انبوه ‌است. پشتشان به سالها كار و تلاش بي‌وقفه در جهت امور نيكو، تعليم و صالحات و غيره مع‌الاسف خم گرديده ‌است.

اندر اوصاف اين فرشته انسان‌نما و المدرس عزيزنا نقل كرده‌اند كه به هنگام سخن گفتن، آن دايره‌المعارف تاريخ متحرك و انسان متبرك در همه لحظات دو ‌دست نوراني خود را در همه جهات و حالات حركت داده، (گاهي هم آنها را با افكتهايي از جمله"ويژ" ويا "قيژ و قوژ" مي‌آرايند)تا بدين وسيله منظور و مقصود خود را بهتر به طالبون وصل ‌دهند.در همين اوقات هم عده‌اي دانش‌آموز ... جهت همكاري و به علت بيكاري ، حركات ايشان را مورد تقليد دستان بي‌مايه خويشتن قرار داده، دور از چشم ايشان به كار سبك و بي محتواي حركات موزون مرقّص و به قباي فرومايگي ملبّس مي‌شوند.

+ نگاشته شده به تاريخ  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384در ساعت 17:8  به دست  آرش  | 

امروز ۶۰ و اندی( عددی بین ۲ و ۹) مجله فروخته شد که تعدادی ۳/۱ ای (که طبیعتا منم جزوشون بودم و کار صفحه آرایی و .. رو داشتم) اونو درست کرده بودن. ابتدا ۳۰ تا ( با کلی منت کشی و به همراه داشتن امضا از این و اون) چاپ شد. بعد همون تعداد با همون روند تجدید چاپ شد. بعد از فروش همه آنها همون تعداد با گیر و دار بیشتر چاپ شد. بعد هم آی ادیب ارجمند صابر ( که ۲-۳ روزی بود تشریف نداشتند) تشریف آوردند و معترض شدند که چرا قبل از چاپ مجله آن را به ایشان نشان نداده ایم! ( البته فرمایش ایشان چندان هم دور از انتظار نبود چون مجله غلطها و کاستیهای بسیاری داشت.)

II تا چرا:

۱- چرا باید عمل چاپ کردن یه مجله اینقدر سخت باشه و دنگ و فنگ داشته باشه؟ چرا آقای بحیرایی این قدر سخت چاپ میگیرن؟

۲- چرا باید یه روز کامل ما مشاور نداشته باشیم؟ (نه مهندس ارجمند شریف و نه استاد صابر) آخه چرا؟؟؟؟؟

حالا از همه اینها بگذریم احتمالا چندتایی مجله برای فردا می مونه ( چون ایمان و ... دارن تو نمایشگاه قرآن چندتایی می فروشن) پس:
بدو بدو! مجله دارم، مجله! مجله داغ، مجله تازه! اگه نیای می ماسه! پر از مطالب خوب: شورای دانش آموزی! جدیدترین بازی سه بعدی ایران! غفلت موجب پشیمانی است!....

 

+ نگاشته شده به تاريخ  یکشنبه هشتم آبان 1384در ساعت 15:27  به دست  آرش  | 

- «همه بايد اين كتاب رو تا next session به صورت entirely حل كنن! deadline جلسه بعده ها. كتاب ها check it out ميشه! اونايي كه claim دارن كه اين كتاب piece of cake است اگه يك mistake تو exercise ها شون داشته باشن five نمره ازشون كم مي شه.و توي exam هم اگه زير 20 بشن بهشون 0 مي دم! بعدش هم چند تا oral test گرفته مي‌شه كه اگه خوب بدين red book رو شروع مي‌كنيم. آقا اون ته گوش كن! اگه يه بار ديگه be funny كني از كلاس مي‌اندازمت بيرون!» ( معلم زبان سطح A  دقيقا همين طوري حرف مي‌زنند)

 

      ما هم كه ديديم اوضاع خيط مي باشد و بايد ظرف ۲روز entire كتاب را حل كنيم  به جلويي ها و عقبي ها و... گفتيم كه روز deadline (همون كه next session است!) كتابها رو نياريم و نوعي etesab به راه بياندازيم. حتي در اين امر خطير موفق شديم خشايار شجاع را هم با خود همراه سازيم. آن روز خط مرده (dead line) هيچ كس كتابها را نياورد ( ستوده واقعا كتابش را گم كرد). ولي همه بد ضايع شدند چون:

معلم پس از اطلاع از اين كه هيچ كس exerciseها را نياورده است deadline را يك جلسه(session) عقب انداخت و آن جلسه را به oral test  گذراند! ( در نتيجه اصلا با كتاب كار نداشت و اعتصاب ما هم عمل نكرد)  و گفت كه جلسه بعد dictation داريم و هركي good mark بياره لازم نيست exercise ها رو حل كنه و بعد در هر صورت بعد از اتمام كتاب "Intro" red book رو مي خوانيم!  

 

+ نگاشته شده به تاريخ  پنجشنبه پنجم آبان 1384در ساعت 18:52  به دست  آرش  | 

اول اينكه غذر مي‌‌خوام از اينكه قريب 1 هفته مي‌شه كه اين مجله رو تجديد چاپ (همون Up Load خودمون) نكردم. دليلش اغلب عدم مالكيت وقت و درگيري با مبحث شب شعر بوده.

دوم اينكه اصل مطلب:

 

 

به قول شاعر گفتني:

يكشنبه ما را صدايي رسيد                              از آقاي صابر ندايي رسيد

 

كه بمانيم در مدرسه جهت سازش دكور اولين مجلس شب شعر مركز راهنمايي تحصيلي علامه حلي شعبه 2 وابسته به سازمان ملي پرورش استعدادهاي درخشان (سمپاد). كه البته بعد از هم‌آهنگي با اولياي دم و وقتي قرار شد كه در مدرسه بمانيم؛ ز آقاي صابر نداي ديگري رسيد مبني بر اينكه برنامه به هم خورده و فرداي ان روز بايد بمانيم براي سازندگي دكور اولين  مجلس شب شعـ..... (نكته1)

 

***

 

 

به قول شاعر گفتني:

دوشنبه ديروزش صدايي رسيد                              نوبت ماندن ما در مدرسه رسيد

 

( به‌به! عجب قافيه‌اي!) خلاصه ما مانديم در مدرسه جهت سازش و سازندگي كه به نوعي با فوتبال گره خورده است:

 ما به دو دسته اساسي نامساوي تقسيم شديم: سرگروه‌ها و ساير اعضاي گروه كه براي سازندگي دكور اولين مجلس شب شعر مركز راهنمايي تحصيلي علامه حلي شعبه 2 وابسته به سازمان ملي پرورش استعدادهاي درخشان (سمپاد)جهاد مي‌كردند. ساير اعضاي گروه‌ها از ساعت 2:30 تا 5:00 در ديار قشنگ علافي به سر مي‌بردند و براي جلوگيري از موضوع حوصله سررفتگي كه در موارد حاد باعث خودخوري مي‌شود با كمال ميل به بازي فوتيل اشتغال يافتند. ( من انگشت به دهان مانده ام كه چرا ساير ارگانها دولتي و غير دولتي و نهادها و شركتها مانند اين مدرسه عمل نمي‌كنند و نمي‌گذارند همه پرسنل دقيقا دو و نيم ساعت به ورزش مفرح فوتبال بپردازند. آخر اين روش فايده‌هاي بسياري دارد و ميتواند راندمان كار را بالا ببرد. زيرا كاري كه تجربه ثابت مي‌كند در كتر از 1 ساعت هم مي‌توان انجام داد را به راحتي تا ساعت 6 بعد از ظهر كش مي‌دهد.) (نكته2)

در اين ميان سران گروههاي بيچاره هم كه از ساير اعضاي گروه‌ها علاف‌ترند و فوتيل هم نمي‌توانند بزنند ناچار بودند بنشينند و تماشا كنند كه آقاي صابر و آدينه چگونه طرح دكوراسيون را مي‌كشند. (نكته3)

 

سر ساعت 5:12 آقاي صابر به درون حياط تشريف فرما ‌شدند و فرمودندكه سران و  ساير اعضا گروه‌ها قرار نبوده تا اين موقع شب بيرون باشند و به فوتيل اشتغال بورزند؛ بلكه قرار بوده كه تعداي كارت را به صورت خط توليدي بسازند كه به علت سوزش كامپيوتر ذي‌ربط و عدم استحصال عافيت از جانب آن اين كار به اميد خدا براي فرداي آن روز  به تعويق انداخته شد. (نكته4) و اكنون بايد شروع به بريدن دكور يونوليتي بكنيم. اين كار همان طور كه در بالا ذكر شدكمتر از حتي 50 دقيقه به پايان انجاميد و در ساعت 5:52 تمام يونوليتها تكه پاره شدند(به معني خوب كلمه). و جملگي ساعت 6 بعد از ظهر به آبدارخانه مركز هجوم آورديم. به قول شاعر گرامي‌قدر:

 

اون وقت افطاركرديم با حليم                  بعدش بهمون گفتن پاشيم بريم

 

و فردا بيايم. در ضمن تا يادم نرفته بگويم كهتا هنگام شروع كار بريدن يونوليت ها نصف بچه‌هايي كه بعد از مدرسه مانده بوند برگشتند خانه؛ درحالي كه اگر از اول وقت شروع مي‌كرديم با وجود بچه هاي بيشتر؛ راندمان كار بيشتر مي‌شد. (نكته5)

 

***

 

به قول شاعر گرانقدر كه چيزي نگفته: هيچي

روز بعد در مدرسه مانديم جهت ادامه امور سازش و تا ساعت 4:15 برنامه فوتيل ديروزي تكرار شد و با ورود مجددآقاي صابر به حياط و ترك گفتن بسياري از بچه‌ها جمع دوستانه ما را‘ كار شروع شد. در آخر كار هم به ما ندايي رسيد مبني براينكه پاشيم بريم و اينكه روز بعد مورخ 4 شنبه بعد از مدرسه جهت خود شب (يا عصر) شعر بمانيم.

 

***

 

به قول شاعر: آقاي قشقاوي

فردا آمد و به ما گفت كه برنامه عوض شد              شب شعر از امروز به فردا شد

 

در جمله بالا بايد به 3 نكته توجه داشت:

1- آقاي قشقاوي كسي است كه شاعر درباره او سخن گفته؛ نه خود شاعر

2- او فردا آمد.

3- چهارشنبه معلوم شد كه عصر شعر از 4شنبه به 5 شنبه افتاده. (نكته6)

4- آن روز معلوم نبود كه قرار است عصر شعر در داخل ساعات مدرسه باشد و درنتيجه عده‌اي فكر كزدند كه نمي‌توانند در آن شركت كنند. (نكته۷)

*********************

نتيجه :

به نظر مي‌رسد كه معلمان و افرد ذي‌ربط اين مركز در زمان راهنمايي (از جمله آقاي آدينه) شخصي به نام آقاي آدينه را نداشتند كه با آنها سررسيد نوشتن را بياموزد و يا آنها هم از زير نوشتن اين مهم در مي‌رفنتند زيرا برنامه ريزيشان خيلي دقيق نيست و اين ۷ نكته كه بارنگ قرمز نمايان شده‘ نكاتي است كه به نظر من آنها باید در برنامه ریزی به آن توجه کنند. ممكن است شخصي بگويد كه حال و كيف برنامه ها يمدرسه به همين بي برنامگي‌هايش است. شايد‘ ولي نه براي كسي كه كلاسش را دودر كرده تا به كاري برسد‘ و آن وقت بفهمد كه همه اش علافي است. شايد كساني بگويند كه علامه حلي تا بوده همين بوده‘ ولي باز همدليل نمي‌شود كه بهتر نشود. من ادعايي ندارم‘ و اينها فقط انتقادهاي من هستند. البته هميشه كمي باز بودن برنامه براي شيطنت و فوتبال خوب است‘ ولي نه ديگر 3 ساعت!

 

با تاخیر

با تشکر از آقای شریف که اجازه دادند این را بنویسم

با اجازه آقای سرشار برای استفاده از شعرهایشان

+ نگاشته شده به تاريخ  جمعه بیست و دوم مهر 1384در ساعت 15:55  به دست  آرش  | 

- سلام. شما دستت تميزه باباجان؟

- بله.

-پس برو تخته رو پاك كن.... حالا حضور غياب: ايراني؟

-بله.

-ايراني، پير شدي... داداشت نفرينت كرده؟!

- نه آقا ....

- چاهي؟

- نه آقا، ما اسممون احمدشاهيه! ولي بهمون بگين احمد، با شاهي اشتباه نشيم.

- آهان، پس چاهي اون آقاس؟

- نه آقا، اون شاهيه!

- آهان... فرزام؟

-بله

-به‌به! چند كيلويي كوچولو؟... نيك نفس؟

-بله.

- سفید برفی چرا سبيلات اين قدر بلند شده؟ بهشون كود حيواني‌ مي‌دي؟ يا مصنوعي؟وایتکس می خوای؟

                                                                                    ***

- خب حالا درس. درسمون كجا بود باباجان؟

-حروف شمسي و قمري رو تموم كرديم.

-خب بنويسين:  كلمات در عربي بر 3 قسم است. كدامها؟ ...... يعني شما اين رو هم نمي‌دونيد؟ پس پارسال چي يادگرفتيد شما؟ ....  ايراني كلمه هولاء رو بخون باباجان.

- هوولاع.

- ماهواره چی چرا هندي مي‌خوني؟!  اين "هائولاع " است. به اون درویش قاچاق چی هم یه ۵زاری بدین ساکت شه.

+ نگاشته شده به تاريخ  دوشنبه یازدهم مهر 1384در ساعت 15:52  به دست  آرش  | 

امسال تكاليف مانند خرگوشها كه زاد و ولد مي‌كنند، زياد شده. براي مثال:

1- اين طور كه معلومه بايد كل كتاب عربي رو با ترجمه‌ش 2 بار تو دفتر بنويسيم، حالا تمرينا و قواعد و لغت و... رو ديگه من يادآوري نمي كنم.

2- معلم تاريخ تاريخي ما مي‌فرمايند كه تاريخ(همون كه برعكسش خيراته، اينو از توي يكي از روزنامكهاي اوليا متوجه شدم) اصلا حفظ كردني نيس و فهميدنيه. ولي 2 دقيقه بعدش 3 تا مشق بهمون مي‌دن كه يكيش حفظ كردن تمام نقشه هاي كتابه. ديگه خودتون انصاف بدين، حفظ كردن حدود 15 تا نقشه كه هيچ كدوم از درسهاش رو هم نخونديم حكمش چيه؟

3- معلم قرآن ما هم مي‌فرمايند كه هيج امتحاني در كار نيس، و فقط هر جلسه كه وارد كلاس مي‌شيم بايد يه امتحان بديم!

4- آقاي قشقاوي هم كه سمت شريف دبيري ادبيات رو دارن، روزي 5-6  تا درس مي‌دن كه بايد تمام تمرين و پرسشهاي همه شون رو تو خونه جواب بديم، حالا فرقي نمي‌كنه كه سؤالا رو ما اصولا جواباشون رو خونده باشيم و بلد باشيم يا  نه و اصلا به درس ما ربط داشته باشه يا نه.

5-آقاي حسيني هم كه علاوه بر امتحاناتي كه ميگيرند، چندين تا امتحان ديگر هم هر جلسه مي‌گيرند (به قول خودشون مواد امتحاني هم چيزهاييه كه: خونديم و يا نخونديم!) كه عبارتند از: - يا + دار،vibration، معمولي، سركه نمكي و ... حالا از كوييزها كه بگذريم روزي 2 كيلو هم بايد مشق بنويسيم:  الف- تمرينهايي كه براي حل كردن در خانه هستند.  ب-تمريناتي كه براي حل كردن در منزل هستند. ج- تمرينهايي كه به صورت پلي كپي هستند. د- همه كوييزها و امتحاناتي كه مي‌گيرند بايد هفته بعد به عنوان تمرين حل شود.

6- با اين وضعيت چگونه مي‌خواهيم عصر پروژه بگيريم؟

7- خودم هم در عجبم كه چطور وقت كردم اين را بنويسم!


جواب ها:

آقاي صابر:

in yekio kheily ghaboul nadaram, ba yeki az refighaat ham mofasal dar in baare harf zadam, vaghe'an alaan in taklifaa BAA SHARAAYETE MOJOOD ziade, VALI, MMMOOOFFFIIIDDDEEE,migiri chi migam ke?yani midunam ke sakhte, vali natijash(ke kheily ham door az dastrars nist)kheily shirine,oonghad ke hameye in sakhti haaye zahetri faramoush mishe

 


+ نگاشته شده به تاريخ  سه شنبه پنجم مهر 1384در ساعت 17:54  به دست  آرش  | 

1-موقع ورود به مدرسه به سبب نور كوركننده اي كه از پنجره‌هاي سايت مي تابيد و نويد صبح دل انگيزي را مي‌داد، ما با خود عهد كرديم كه روز بعد با چشم بند به مدرسه بياييم!

2-  معلوم نبود صفمون كجاست، اوليا جاي ما بودن و ما هم كه كلاس بندي نشده بوديم نمي دونستيم كجا وايسيم. خلاصه جاتون خالي علافي بود. تازه براي اينكه دور هم باشيم به اوليا هم گفتيم برن جاي سومي و اونا هم قبول كردند و در نتيجه يه آش شلم شورباي حسابي راه افتاد!

3- كلاس بندي ما مخصوصا چون با مدادرنگي خوشگلي انجام شده بود، بسيار عالي بود به طوري كه همه 3 روز عزاي عمومي اعلام كردند! (شكوفه‌هاي دل آشفته هم پژمرده شدند!)

4- وقتي وارد كلاس شديم و خواستيم كت و كلاهمون رو به چوب رختي آويزون كنيم، ديديم كلاسمون اصلا ميخ طويله هم نداره، چه برسه به چوب رختي! تازه با وجود اينكه سال قبل هر 2-3 نفر يه چوب رختي درست كرده بوديم!

5- زنگ تفريخ خواستيم بريم سايت، ديديم غل و زنجير شده تا كامپيوترهاي نونواري كه خريده‌ن فرار نكنن!( قابل توجه اونايي كه بي اطلاعن:كامپيوترها رو دزد برد و مدرسه چند تا جديد و براق خريد.) خلاصه حالا‌حالا‌ها درش تخته‌س.

6- زنگ فيزيك خواستيم بريم تو آزمايشگاه، از تو كتابخونه سردرآورديم كه جهت توسعه امر پسنديده كتابخواني توسعه يافته و آزمايشگاه فيزيك را هم اشغال كرده بود؛ هرچند كه به تعداد كتابهاي آن افزوده نشده بود! درنتيجه جاي كافي براي فوتبال داشت كه آن هم با چند تا ميز گنده رفع و رجوع شده بود!

7- خواستيم براي ارضاي حس فضولي خود و همچنين ديگران و سنجيدن ميزان آن وارد اتاق سمعي- بصري بشيم ديديم يه عده دارن اون تو آزمايش فيزيكي با كيت اپتيكي مي‌كنن و قراره در آينده يه جعبه گنده‌ همين كيت اپتيكي جلو هر 3-4 تا دومي باشه! ( من كه هيچ مشكلي تو اين قضيه نمي بينم، اگه شما ديدين منم خبر كنين! )

8- بايد چندين تا اولي بيغ فسقلي شاخ بي بخار رو كه از قضاي روزگار نعدادشون هم خيلي زياده تحمل كنيم!  البته ريش‌سفيدان جمع مي‌فرمايند كه ما هم در بدو ورودمون به اين مدرسه همين طور بوديم. مثل اينا ريزه ميزه و شاخ بوديم و نمي‌دونستيم دنيا دست كيه به همين دليل بي‌بخار به نظر مي‌اومديم (شايد واقعا هم بوديم). الآن هم اينا فكر ميكنن كه چه تيزهوشي‌اند و چه شق القمري كرده‌اند كه تو مدرسه راهنمايي هلي2 ( هتل لوده‌هاي يه‌وري)قبول شده‌ن و حالا چقدر قراره لي‌لي به لالاشون بذارن.

9- بعضي از معلم‌هاي پارسالمون رفوزه شده‌ن و دوباره دارن به اولي‌ها درس مي‌دن؛ اين طور كه به نظر مي‌ياد  قبول شدن سال اول راهنمايي براي معلم‌هاي ما خيلي سخته و چندين سال طول مي‌كشه، چون معلم‌هاي سال دوم ميانگين سني‌شون از معلم‌هاي سال اول يه 10-20 سالي بيشتره!

10- تكليف عصر پروژه‌ها معلوم نيست، بايد ما به رؤساي گروه‌ها (شيمي،رياضي، انساني،....) فشار بياريم تا سريع‌تر اين قضيه راه بيفته. هركي هم كه پروژه خاصي رو مد نظر داره، مي‌تونه موضوع رو با آقاي عسگري يا آقاي صمدي يا رئيس هاي گروه‌ها در ميون بذاره.


جوابها:

 آقای صابر:

.Dar morede asr e proje haa FELAN biain pishe man,1 kaarish mikonim ishala

 (جواب خاصی به سایر موارد اصلی این مطلب -  نور خیره کننده سایت، میخ طویله و بسته بودن سایت- داده نشده.)


+ نگاشته شده به تاريخ  شنبه دوم مهر 1384در ساعت 17:36  به دست  آرش  | 
عکسها

تعداد افراد حاضر در وبلاگ: نفر
شمارنده