تبليغاتX
كليشه
۵شنبه و جمعه یه مسابقه ای توی حلی۲ برگزار می شد برای سال اولیا و از ما ( من و چند نفر دیگه از بچه ها) خواسته بودن که برای داوری و برگزاری بریم کمک. هدف اینه که بچه ها به بهانه ی مسابقه و امتیاز و اینا چار تا چیز یاد بگیرن و تمرین کنن و کار گروهی و این حرفا و در ضمن بهشون خوش بگذره. قبل از اینکه برسیم، من سعی کردم یه اشل از سن و سال این بچه ها به دست بیارم.

"خب، اینا دوره ی ۱۶ اند و ما دوره ی ۱۲ بودیم. یعنی همه ش ۴ سال اختلاف سنی. وقتی ما سال سوم راهنمایی بودیم، سال بالایی های اینا سال اول بودن و با هم  هم مدرسه ای بودیم. در ضمن،   سال پایینی های ما که الان اول دبیرستانن، چقدر از ما کوچیک ترن؟ اینا باید حدود ۴ برابر یا حداکثر ۵ برابر کوچیکتر باشند."

نتیجه ای که گرفتم این بود که باید بتونم راحت باهاشون رفیق بشم، یا مثلا چون سنم کمه ازم حساب نبرن و آدم حسابم نکنن. مثلی حالتی که یکی از بچه ها بیاد کنفرانس بده.

ولی شوکه شدم! سر یه کلاس بودم. باید بچه ها می اومدن و یه مسابقه ای انجام می دادن. یکی از بچه ها که کلاسشون همونجا بود به خیال اینکه کسی اونجا نیست اومد تو. منو که دید - بگم رنگش پرید اغراقه- حسابی جا خورد، خودشو جمع و جور کرد و گفت:

-ب بخشید آقا. آقا می تونم برم کاپشنمو بردارم؟

یکی دیگه: آ آقا! یه امتیاز دیگه هم بدین! آقا تورو خدا! ما که گفتیم که!

فهمیدم که به طور برگشت ناپذیری بزرگ شده م! و این امکان نوع جدیدی از ارتباط رو با بچه ها ایجاد می کنه. نوعی که برای من عجیب و تازه س، رابطه ی معلم-شاگردی. (ظریفی گفته است: خاله- دانش آموزی!)

پ.ن: بچه ها چقدر صداشون زیره!

 

+ نگاشته شده به تاريخ  جمعه شانزدهم اسفند 1387در ساعت 15:30  به دست  آرش  | 
عکسها

تعداد افراد حاضر در وبلاگ: نفر
شمارنده