مثل صبحهاست. باید پاشه. آفتاب میزنه تو صورتش که:«پاشو. کلی کار داری... وقت تنگه!» خودش هم تصدیق می کنه.
ولی اون ملافه رو می کشه روی سرش، صورتش رو هم زیر بازوش قایم میکنه تا از ضربات آفتام در امان باشه. دوباره میخوابه.
هنوز نفهمیدم چه طور میشه که آدم در آن واحد هم بخواد پاشه و هم بخوابه.
+
نگاشته شده به تاريخ چهارشنبه بیستم تیر 1386در ساعت 20:39 به دست آرش
|
شعر
هر کجا هستم ، باشم، آسمان مال من است. پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است. چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت؟
من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست. و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست. گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد. چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. واژه ها را باید شست . واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد. چترها را باید بست. زیر باران باید رفت. فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد. با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت. دوست را، زیر باران باید دید. عشق را، زیر باران باید جست. زیر باران باید با زن خوابید. زیر باران باید بازی کرد. زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی ، زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.