تبليغاتX
كليشه
مثل صبحهاست. باید پاشه. آفتاب میزنه تو صورتش که:«پاشو. کلی کار داری... وقت تنگه!» خودش هم تصدیق می کنه.

ولی اون ملافه رو می کشه روی سرش، صورتش رو هم زیر بازوش قایم میکنه تا از ضربات آفتام در امان باشه. دوباره میخوابه.

 هنوز نفهمیدم چه طور میشه که آدم در آن واحد هم بخواد پاشه و هم بخوابه.

 

+ نگاشته شده به تاريخ  چهارشنبه بیستم تیر 1386در ساعت 20:39  به دست  آرش  | 
عکسها

تعداد افراد حاضر در وبلاگ: نفر
شمارنده