پس از مدتها ریلودد! شما در اینجا نامه یک دانش آموز انگلیسی را به یکی از معلمهایش می خوانید:
"آقای استیونس عزیز،
نمی دانم این چه مشکلی است که من دارم . هیچ وقت نوشته هایم به دلم نمی نشینند. اکثرا وقت نوشتنشان خوبند، ولی همین که مدتی می گذرد حماقت آلود ترین نوشته های دنیا می شوند. همیشه پس از گفتن یا نوشتن چیزی از آن پشیمان می شوم. انشاها، نامه ها، داستانها،... همه. مثلا در امتحان انشای ترم پیش موضوع خواب را انتخاب کردم و کلی هم خوش بودم که راجع به خود خواب ننوشته ام و یک چیزی را با کنایه به آنها تشبیه کرده ام. ولی بیرون سالن امتحان، آقای مک لارنس شروع کرد به بلند بلند خواندن چرکنویسش. درنتیجه هر لحظه اش که می گذشت، من سرختر و سرختر می شدم و در نهایت هم آرزو کردم که کاش چیز دیگری نوشته بودم! این اتفاق اغلب می افتد.
این اتفاق وقتی حس بسیار قوی ای دارم شدیدتر هم می شود. مثلا گاهی آن قدر عصبانی می شوم که انگار حرارتی از شکمم بالا می آید و تا نوک موهایم را می سوزاند. در این جور مواقع نه تنها آرام و قرار ندارم و نمی توانم بنشینم و قلم به دست بگیرم، بلکه اگر هم بخواهم برای درد دل چیزی بنویسم ذهنم مثل یک کاسه، خالی می شود و من هیچ چیزی برای نوشتن پیدا نمی کنم. گاهی هم می نشینم و تند و تند کاغذ سیاه می کنم و بعد دو دقیقه که عصبانیتم خوابید، کلّش را می اندازم دور.
و وقتی هم که در اثر خواندن شعر یا یک کتاب یا شنیدین حرفهای قشنگ یا فکر کردن به موضوعی دوباره آن حس عجیب به من دست می دهد، باز هیچ چیزی نمی نوانم بنویسم. چون هر چه می آیم بنویسم، کلمه اول به دومی نرسیده، خط می خورد.
فکر می کنم بهتر باشد چیزی ننویسم.
از شما استاد گرامی طلب راهنمایی و کمک دارم!
جیمز. اچ. هریس"