هي...! جَووني..! كجايي كه يادت بخير!
من نمي دونم الآن جزء دوميا حساب ميشيم يا سوميا: از يه طرف am اسم وبلاگشو گذاشته دومياي ديروز؛ از يه طرف هم برنامه تابستوني مدرسه براي ما، دوميا حساب ميشه. ولي چيزي كه به جرات ميشه گفت اينه كه سال تحصيلي دوم تموم شده! (باور كنيد كسي كمكم نكرد!) به همين دليل هم يه تحولي تو وبلاگم حاصل شد!
به هر حال الان ما تو يه گذرگاهي بين دوم و سوميم كه هرچي پيش ميريم از مبدا دور و به مقصد نزديك مي شيم! (دُر سفتم!)
حالا من دلم ميخواد توي يه سري پست حالا كه اين سال تموم شده، برم سراغ وسايل و چيزهايي كه هر كدوم ميتونن يه عالمه خاطره برامون زنده كنن. قضيه بعضي از اونا رو ممكنه شما ندونين (در اين صورت فقط ممكنه از جريان جالبشون خوشتون بياد يا نياد) و يا بدونين، كه اين تجديد خاطره همون قدر كه براي من شيرينه براي شما هم احتمالا شيرينه.
اين يكي كه الان دارم مينويسم، درباره يك جسم استوانهاي كوچيك و قرمزرنگه كه پلاستيكي و توخاليه و من بعضي چيزاي خيلي كوچولو كه ميتونن خاطرهآور باشن رو توش نگه ميدارم.
چيزميزايي كه توي اين هست:
1- يه تيكه سنگ
2- يه تيكه چوب
3- يه تيكه لاستيك با خاصيت ارتجاعي
4- يه سكه فلزي قديمي
5- يه ذره فلز
6- يه تيكه نوك مداد كه يه بخشش سبز شده –رشد نكرده!
7- يه تيكه ته خودكار
خوب در نظر يكي كه خاطره اي از اينا نداشته باشه، اينا فقط همينا هستند؛ و با اين حساب همه شون به دردنخور و دور ريختنياند! ولي يكي كه خاطره ازشون داشته باشه، بهشون وابسته ميشه و براش يه معناي ديگه پيدا مي كنه:
1-اين يه تيكه از سنگ سكوييه كه جلو مدرسه است و آقاي شاهچراقي و علايي روي اون سخنراني ميكنن. قضيه اش اينه كه من و يكي ديگه از بچهها ديديم كه يه تيكه بزرگ از اين سكو لقه. نشستيم دو طرفش و شروع كرديم به تكون دادنش (كرم كه باشه جون در عذابه). نميدونيم چي شد كه از وسط به دونيم شد، و از جا دراومد! اين سنگه هم كوچكترين قسمتي بود كه به دست اومد! چه كار احمقانهاي!
2- اين تيكه چوب يادگار از ترم اول سال اوله كه با چوب كار مي كرديم. بايد كار با چوب و اره و ... رو تمرين مي كرديم. به همين دليل. يه تكه چوب دراز رو بايد به صورت 45 درجه چند بار مي بريديم. (يعني به فواصل نامعيني چوب دراز رو 45 درجه ببريم.) پس دوتا ضلع موازي كه خود چوب داشت، دوتا ضلع مورب هم كه با بريدن ايجاد مي شد پس قطعه اي از چوب كه ازچوب درازه كنده ميشد، يه متوازي الاضلاع بود. ما هم كه تازه با پديدهاي به نام گيره روي ميز كارگاه و اينكه ميشه اون رو بست مواجه شده بوديم، به همين دليل كلي ذوق كرديم و مدام باز و بستهاش مي كرديم و توي سرعت باز يا بسته كردن با هم مسابقه ميذاشتيم! گاهي وقتها هم تيكه هاي بدرد نخور چوب - مثل همون متوازي الاضلاعهايي كه در بالا ياد شد- و بعضا تيكههاي كاملا بدرد بخور و قطعههاي كار چوبي رو لاي اون ميگذاشتيم و پرس ميكريم. چقدر هم كه از اين كار حال مي كرديم! تيكه چوبي كه من دارم هم يه دونه از همون متوازي الاضلاعهاست كه يه طرفش پرس شده و طرح آجهاي داخل گيره هم روش افتاده. چه زورآزمايي جالبي بود!
3- اين يكي يه دونه توپ شيطونكه كه يه بنده خدايي توي يه فعاليتي سال اول تو آزمايشگاه شيمي درست كرده بود. وقتي نيگاش مي كنم اصلا كروي نيست. شكل عجيب و غريبي داره و چون اون موقع و با اون امكانات ساخته شده، اصلا مزهاش به همينه. يه زماني سفيد بوده ولي چون اول توي يه ظرف چوبي نيگرش داشته بودم، رنگ سطح داخلي اون چوب رو به خودش گرفته و قهوهاي بسيار كمرنگ مايل به زرد شده. اون رو من نساختمش و همين هم با ارزشه! يعني اون موقع اون بنده خدايي كه درستش كرده بود، دادش به من. چقدر اون موقع باهاش حال كردم...
4-اوه! اين يكي يه سكه قديمي "مبارك باد"ه. طي كاوشهايي در حياط مدرسه امسال توسط من با همكاري يه سومي الافتر از من پيدا شده. اون قدر رنگش عوض شده كه به نظر ميآد مال عهد قاجاره! هالهاي از سبز و زرد داره و طرحهاي روش كاملا مشهوده: يه طرفش با نستعليق ريز نوشته: مُبارك باد! و پشتش هم عكسِ... آينه و شمعدونه! احتمالا در زمان قديم تو حياط مدرسه مجلس عروسي برگزار شده! اين جسم بسيار نازك و كوچيك در حفاريهايي با يك ميله فلزي دراز تو قسمت خاكي وسط حياط پشتي پيدا شدو به خاطر استفاده از ميله بلند و سوراخ كردن حياط مدرسه باعث شد كه اون سومي بدبخت كه عملا حفاري ميكرد به دفتر آقاي شاهچراقي فرستاده بشه! در نتيجه اون گنج زير زميني رو من تصاحب كردم! (خودش گفت كه نمي خوادش)
5- اين يه ذره فلز در واقع يه قطره از پايه آزمايشگاه شيميه! يه روز تو عصر پروژه شيمي امسال (با آقاي صفوي بود) داشتم يه ظرف آب رو حرارت ميدادم كه توش يه پودر سفيد رنگي رو حل كنم. (اين كه اون پودر اسمش چي بود نه در حافظه من ميگُنجه و نه در حوصله شما!) ولي حل نميشد! آخه قبلش يه عالمه توش ژلاتين حل كرده بودم. خلاصه اون قدر حرارت دادم كه ديدم داره صداهاي ضعيفي شنيده ميشه: دنگ! دنگ!......دنگ!
حدس ميزنين چي بود؟! يه كم كه دقت كردم ديدم كه پايهاي كه بشر آب و ژلاتينم رو روش گذاشتم داره در اثر شعله قطره قطره ذوب ميشه! و وقتي هر قطرهاش جدا شد و به سمت ميز سقوط كرد(پايه طبيعتا روي ميز بود) در اثر سرماي هوا حتي قبل از اينكه به ميز برسه جامد ميشه و به خاطر برخورد با سطح ميز "دنگ!" صدا ميده!
پايه چه رنگي بود؟ سياه مايل به خاكستري. اين قطره چه رنگي بود؟ خاكستري كاملا برّاق! هنوز مثل خود پايه زنگ نزده! خالص خالصه! منتها نمي دونم خالص چه فلزيه!
6- احتمالا يه عده تونستن حدس بزنن كه اين نوك مداد چيه. اين باقيمونده از آزمايش الكتروليزيه كه مشق كلاس شيمي آقاي صفوي بود. از نوك مداد به عنوان الكترود زغالي استفاده ميشد.براي اينكه نوك مداد به مدار وصل بشه، يه سيم (طبيعتا مسي) رو دورش پيچيدم و اين الكترود اتفاقا اوني بود كه اكسيژن آزاد ميكرد كه فكر كنم مثبت بود. حالا گاهي كل الكترود – از جمله اون قسمتي كه سيم پيچيده بودم- توي آب مي رفت. در نتيجه آب كه مهيا مي شد، اكسيژن هم كه خودش درست ميكرد.<= مس اكسيد شد و اكسيد مس سبز رنگ موند روي الكترود زغالي! اين كلا كلاس شيمي و آزمايش هاشو به ياد آدم مياره. مثل كروماتوگرافي كه من خودمو كشتم ولي درست نشد!
7- ميگن 7 عدد مقدسيه. شايد به همين دليل 7 تا جسم توي اون استوانه قرمزرنگ بود و شايد به همين دليل 7مين جسم مربوط به امتحاناتِ ترمِ دومِ مقدسه! قضيهاش اينه كه توي يه امتحاني- يادم نيست كدوم- اين خودكار اون قسمت پلاستيكي كه سرش بود و لوله جوهر وسطش رو نگه ميداشت شكست و كندهشد. لوله هه هم در اومد. اگه قرار بود مدام دربياد كه نميشد نوشت! خلاصه از اولي خرخون بغلدستيم- كه آخر از همه برگه شو ميداد- يه خودكار قرض كردم و آخر جلسه هم يادم رفت بهش پس بدم! رسيدم خونه، از سر تفنن اون خودكار كه به درد نمي خورد رو خورد (خُرد) كردم و تهش رو يادگاري نگه داشتم!
حتي اگه فقط همين استوانه هه رو داشته باشم و نه محتوياتش رو، مي تونه اين همه برام خاطره زنده كنه! تازه وقتي آدم تنهايي فكر مي كنه هر خاطره اي اون رو به يه خاطره ديگه راهنمايي مي كنه و يه هو ديدي يکی با يه چيز كل زندگيش رو مرور كرد! ولي تو نوشتن نميشه. آدم بايد هواي خواننده رو هم داشته باشه!