عید تون مبارک!
مطلب بعدی; سفری به ...
جمعه 4 فروردين قرار عيدديدني آقاي صابر بود. شب قبلش من با استفاده از شبكه تلفني كارآمدمان به اجبار به همه 20 نفر كلاس- به جز دونفر- زنگ زدم، و از اين تعداد تنها2-3 نفر در خانه بودند كه هيچ كدام هم نيامدند.
من به محل قرار – سينما فرهنگ- رفتم و آقاي رادپور نقل مي كنند كه از فرط هوش بي تفاوت از جلو سينما رد شدم و رفتم!
يك نيم ساعتي منتظر سه نفر (بور، بور، و بوربور) بوديم كه نيامدند. درب منزل آقاي صابر كه رسيديم، ديديم كه در سايهي دعاي خير آقاي رادپور"لعنت به بوربور" بوربور سلامت آنجاست!
وارد خانه آقاي صابر شديم. مدتي بعد، قرار شد ميزي را حركت دهيم. من داوطلب شدم و ميز سرنگون شد! يك قندان، يك فنجان و يك پيش دستي هم به دو نيم شدند.
عربپور كه در اين ميان از اين هنرنمايي من به خشم آمده بود، با عصبانيت لگدي به صورت زيرطاق حواله ميز ديگري كرد و در كمال تعجب به هدف خورد! در نتيجه ميز واژگون شد و يك ظرف شيشه اي هم شكست، و وقتي كه عربپور سعي در جمع كردن خردههاي آن كرد، دستش خون آمد.
آقاي رادپور هم از شدت همدردي با آقاي صابر دچار افسردگي شدند و تمام موزهاي باقيمانده را هم خوردند.
تقوا هم كه جوهر بود و حاظر نبود برود بيرون. به همين دليل ماند و ظرفها را شست.
قرار بعدي، خانه آقاي قشقاوي بود. تعداد 2/2 ها در اين روز دوبرابر شد. هيچ كلاس ديگري تا اين حد افزايش جمعيت نداشت!
آقاي قشقاوي كه از عواقب ناگوار روز گذشته درس گرفته بودند، موز نخريده بودند. چند سيب لك دار هم خريده بودند كه بنا بر گفته آقاي قرباني تقريبا همهشان با پوست خورده شدند! ايشان همچنين از ميز استفاده نكردند. همه روي زمين نشستند. اقدام ديگر پيشگيرانه ايشان اين بود كه نگذاشتند من هيچ چيز شكستني اي را به حضار تعارف كنم (در اين عيد ديدني ها همه كارها با خودمان بود.) درنتيجه به توزيع دستمال كاغذي پرداختم كه آن هم از دستم افتاد!
در اين ميان پدر يكي از بچه ها همراه با پسرشان از راه رسيدند و آمدند بالا و به محفل بي رياي ما پيوستند. درنتيجه همه دست به سينه نشستند.
بعد، نوبت خانه آقاي آدينه بود. در اين روز نسبت به روز اول تعداد 2/2 ها چهار برابر شده بود ولي جمعيت كل با كاهش حدود 3نفري مواجه شد.
ذاكري هم مدام هرچه گيرش ميآمد به ما تعارف ميكرد و به آقاي آدينه ميزاني كه هركس برداشته بود را گزارش ميداد. در آخر هم همه را جلو معلمها ميگذاشت، حتي سماق و سنجد هفتسين!
اين بار چون تقوا نبود فرهمند جوهر شد و با پيش بند ظرفها را شست. از موبايل هايي كه قاپون شد بگذريم. در آخر هم آقاي آدينه به زور كمربند ما را بيرون كردند.
براي رفتن به خانه آقاي رادپور، به دليل خواب ماندن آقاي صابر آقاي رجبي با 20 دقيقه تاخير به دنبال ما آمدند و ما را بردند به برج 26 طبقهاي ايشان. رفتيم تو و آجيل خوردن را بدون كوچكترين وقفهاي شروع كرديم. به دليل تنهاي كه ستوده به من زد، مقداري از آجيل بشقاب من ريخت. من هم بشقاب در دست خم شدم كه جمعشان كنم. درنتيجه بشقاب كج شد و بقيه آجيل هم سرازير شد!
مبل هاي خانه شان كوسن هايي داشت كه به شدت مارا تحريك ميكرد. آنها وسيله مناسبي بودند براي فرود آوردن در سر بقيه- مخصوصا از پشت. ولي متاسفانه بعضيها از زدنشان خيلي خوشحال نميشدند و به مقابله بر ميخاستند. درنتيجه خانه با جنگ با بالش به هم ريخت. و آقاي رادپور هم كه كمي قرمز شده بودند كلماتي از قبيل:<كودن! احمق! ابله!> بر زبانشان جاري ميشد.
ايشان مقاديري سهتار نواختند و آقاي قشقاوي هم با خواندن همراه با آن، مدام از سفيد به قرمز و ساير رنگها تغيير رنگ ميدادند.
نهار ساندويچ سوسيس همرا با سيب زميني سرخ كرده و نوشابه خورديم. هنگام رفتن از آن برج 26 طبقه، بوربور تكمه تمام طبقات آن را زد درنتيجه آسانسور در تمام طبقات ايستاد و پايين آمدن 3 ساعت و ربع طول كشيد. در اين ميان يكي هم در طبقه بيستم تكمه آسانسور را زد و آسانسور...