5 شنبه صبح فريد حبيبي من رو از وجود اين برنامه كوهنوردي آگاه كرد. طراح اصلي ماجرا خودش بود. قرار بود هركي ميخواد بياد، ساعت7:30 بياد ميدون دركه. اولين نفر من رسيدم. بعد حبيبي،آزادي، آقاي شريف،خوردبين و آقاي ميرزايي هم اومدن. تا 8:30 صبر كرديم؛كس ديگهاي نيومد. قرار بود نارستان، ايراني، اديبمنش، ستوده، سهيل حسيني، آقاي MM و حتي آقاي حجت هم بيان؛ ولي گويا آقاي MM خواب موندند و آقاي حجت هم پروژه اي داشتند كه بايد تكميل ميكردند.
راه افتاديم. بعد از يه مدت، تصميم گرفتيم از راه معمولي نريم و نزديكترين كوه(!) رو گرفتيم و ازش رفتيم بالا. مسير صعب العبور بود. خلاصه ساعت 10-10:30 رسيديم به قله. صبحونه خورديم و ساعت 11 شروع كرديم به پايين اومدن. با انواع روشهاي شن اسكي، قل خوردن و... رسيديم پايين. لباس همه بچهها خاكي و پاره شده بود. رفتيم كنار رودخونه. نيمرو زديم و كلي خوراكي ديگه هم خورديم.(عجب كوهنوردي سنگيني!) هرچند هاتف ميخواست روي يه تخت، جلوي يه فواره ... (سانسور).
بعد با مينيبوس برگشتيم. موقعي كه تو كوچهمون مي رفتم ديدم شمشادها برگ دادن؛ بهار پيشاپيش مبارك.
درضمن عكسهاش رو گذاشتم. ولي عكسهاي قم- جمكران به دلايل امنيتي جزو موارد سكره(secret) است و اگه خيلي مشتاقين ببينيدشون، بايد آقاي شريف رو راضي كنيد.
کلاس زبان این مدرسه از جذابیت فوق العاده ای برخوردار است. تا به آن حد که من 2 جلسه پیش از فرط مجذوبیت در آخر کلاس دو-سه دقیقه ای واقعا " خوابم برد "! ولی جناب آقای رهنما (معلمی که سر کلاس بودند) مرا از خواب پراندند و مصدع اوقات شریفم شدند(!) و تازه منفی هم دادند.
جلسه پیش من به دلیل سوء پیشینه و اينكه از ابتدای جلسه هم خواب آلوده شده بودم، به گوشه کلاس(كنار تخته) تبعید شدم تا خوابم نبرد. امیرعلی میرگتی هم برای همدردی به من پیوست. معلم گرامی اجازه دادند بنشینیم. پس کتابی گذاشتیم زیرمان و نشستیم. (اینجاست که ارج و قرب کتاب معلوم می شود!) مدت نسبتا زیادی به همین منوال گذشت تا اینکه من حوصله ام سر رفت و شروع کردم با گچ -که منبع آن (تخته) بالای سرم بود- روی زمین نقاشی کشیدن. ولی جناب آقای رهنما که گویا از مضمون نقاشی خوششان نیامده بود، به من گفتند که از کلاس خارج شوم، و ذوق هنری ام را کور کردند! من نيز كه بسيار شاد و شنگول شده بودم با رضايت کامل خارج شدم. سپس قرار شد من و آقاي شريف در اين مدت كه وقت پيدا كرديم، به ليست صاحبان عكسهاي اردوي اصفهان-شهركرد نظم و ترتيبي بدهيم. قابل توجه دوستان دومي كه با شكّشان موانعي را فراهم مي كند: من قرار است اين عكسها را براي پخش كردن بين بچه ها جمع آوري كنم نه براي مجله!
راستي صحبت از مجله شد: مثل اينكه چندين(!) جلد آن در مدرسه به سرقت رفته است. از يابنده تقاضا ميشود آنها را به ما عودت دهد. در ضمن مجله پنجم هم هفته پيش درآمد:
1- آخرين مهلت ارسال جوابهاي بخش بازيهاي كامپيوتري فردا (چهارشنبه) است.
2- آن شماره هايي كه بالاي مجله مشاهده ميكنيد براي قرعه كشي احتمالی و اهداي احتمالی جوايز است.
از بحث خارج نشويم: اين جلسه ابتدا به گوشه كلاس منتقل نشدم. ابتدا دوباره خوابآلوده شدم و خواستم دستم را بگذارم روي ميز و سرم را بگذارم رويش ولي دستم گويا محكمتر از آنچه انتظار داشتم روي ميز فرود آمد و صداي وحشتناكي از آن برخاست. آقاي رهنما هم كه ظاهرا از صدا ترسيده بودند مرا به جاي ديرينم برگرداندند. هاتف خوردبين هم از قبل با كتابهايش (همان ارجمندهاي پر قرب) به آنجا كوچيده بود. ميرگتي هم كه گويي نميتوانست دوري مرا تحمل كند، آنجا بود. ولي متاسفانه بايد بهاي نسبتا سنگيني را بابت اين امر ميپرداخت زيرا آقاي رهنما به او گفته بودند كه بايد داخل سطل آشغال بنشيند !
يكي- دو دقيقه بيشتر نگذشته بود كه ايشان گويا ناگهان احساس كردند كه من شكلك درآورده بودم؛ و بعد گويا ناگهان احساس كردند كه بايد مرا به بيرون ازكلاس هدايت كنند. هرچند همه كلاس ديدند كه من شكلكي درنياورده بودم...( يا به عبارت درستتر: نديدند كه من شكلكي درنياورده بودم...) خلاصه ايشان كه گويا بسيار احساساتي هستند حس كردند كه بايد بگويند جلسه بعد بايد با آقاي شاهچراغي بايد وارد كلاس شوم( يا با نامهاي از ايشان).
نكات
1- من نسبت به یکی از بچه ها بسيار معترضم كه work book مرا دودر زد و مرا از اين موهبت والا محروم ساخت. به خصوص كه اكنون نداشتن اين موهبت عامل ديگري برای غلیان احساسات آقای رهنما نيز هست.
2- اردوي قم- جمكران و ديگر هيچ...