سرزمين من
خسته خسته از جفايي
سرزمين من
بي سرود و بي صدايي
سرزمين من
دردمند بي دوايي
سرزمين من
سرزمين من
کي غم تو را سروده؟
سرزمين من
کي ره تو را گشوده؟
سرزمين من
کي به تو وفا نموده؟
سرزمين من
سرزمين من
مثل چشم انتظاره
سرزمين من
مثل دشت پر غباره
سرزمين من
مثل قلب داغداره
با این سرعت، به نظرم اونا در مقابل ما عاقبت به خیر بشن.
پ.ن. یه روز دم مترو یه زوج(!) رو دیدم که دست یکیشون سه تار و دست یکی دیگه شون تنبک بود و توی صف تاکسی ایستاده بودن. وقتی با هم حرف زدن، فکر کردم احتمالا افغان باشن. کار شاقی نکرده بودن، ولی تو ذهنم بهشون آفرین گفتم.
پ.ن. البت این فقط مربوط به افغانستان نمی شه. توی نمایشگاه کتاب کلی آدم دیدم که با لباس محلی از جاهای مختلف ایران برای خرید کتاب کوبیده بودن و اومده بودن. حال کردم!
"خب، اینا دوره ی ۱۶ اند و ما دوره ی ۱۲ بودیم. یعنی همه ش ۴ سال اختلاف سنی. وقتی ما سال سوم راهنمایی بودیم، سال بالایی های اینا سال اول بودن و با هم هم مدرسه ای بودیم. در ضمن، سال پایینی های ما که الان اول دبیرستانن، چقدر از ما کوچیک ترن؟ اینا باید حدود ۴ برابر یا حداکثر ۵ برابر کوچیکتر باشند."
نتیجه ای که گرفتم این بود که باید بتونم راحت باهاشون رفیق بشم، یا مثلا چون سنم کمه ازم حساب نبرن و آدم حسابم نکنن. مثلی حالتی که یکی از بچه ها بیاد کنفرانس بده.
ولی شوکه شدم! سر یه کلاس بودم. باید بچه ها می اومدن و یه مسابقه ای انجام می دادن. یکی از بچه ها که کلاسشون همونجا بود به خیال اینکه کسی اونجا نیست اومد تو. منو که دید - بگم رنگش پرید اغراقه- حسابی جا خورد، خودشو جمع و جور کرد و گفت:
-ب بخشید آقا. آقا می تونم برم کاپشنمو بردارم؟
یکی دیگه: آ آقا! یه امتیاز دیگه هم بدین! آقا تورو خدا! ما که گفتیم که!
فهمیدم که به طور برگشت ناپذیری بزرگ شده م! و این امکان نوع جدیدی از ارتباط رو با بچه ها ایجاد می کنه. نوعی که برای من عجیب و تازه س، رابطه ی معلم-شاگردی. (ظریفی گفته است: خاله- دانش آموزی!)
پ.ن: بچه ها چقدر صداشون زیره!
مدير مدرسه عوض شده بود. رئيس كل هم عوض شده بود. وزير بنا بود بيايد و چهار ستون مدرسه مي لرزيد كه مبادا از بيخ و بن ريشه اش را بزنند.
معلوم شد وزير نميآيد. مدرسه ديد چه بد شد. لا اقل يكي ديگر بيايد ببيند. رئيس كل جديد را خواست كه بيايد. رئيس كل هم آمد. وسط بازديد موبايلش زنگ زد. پاشد رفت.
مدرسه ماند و حوضش. يك استكان چاي نوشيد، به پشتي تكيه داد، نفس عميقي كشيد و گفت:
-مطربان بنوازند..!
چند تا پروژه ی علوم انسانی برای سمینار پیشنهاد کرده بودم، چند تاشون رو سانسور کردن. مثل بررسی دیدگاه های مختلف فکری جامعه شناسی، جامعه شناسی رپ در ایران و یکی دو تای دیگه. به نظر می رسه که شامه ی قرمه سبزی ملت به لوبیا هم حساسه.
یک نفر بود که به اول دبیرستانی ها درسی می داد که اسمش "زبان فارسی" بود، رسمش از هر دری سخنی. البته با برنامه، با پشتوانه ی فکر و چارچوبدار. توی کلاسش مباحثی از هنر و فلسفه گفته می شد تا زبان شناسی. برای حل امتحاناش به دانش ریاضی و کامپیوتر نیاز بود. تحلیل منطقی رو به درس اضافه کرده بود.
به تازگی اخراج شد.