بنابراین از این پس آدرس من http://www.mental-leakage.blogspot.com است.
اشکم همواره در کار شستشوی چشم است. بلکه بهتر ببینم. ببینم رفتن را، رفتن همهی دوست داشته هایم را و دوست داشتههای آنان را. رفتنشان را از طریق هواپیما و یا از در زندان. رفتنشان را، شمع گرفته در مشت و بر لبهاشان لبخند، همین نزدیکی ها. رفتنشان را شتابدار و به اجبار از بالای بام به اوج خاک خانه یا لای گل و لای متعفن فحاشیهای روزنامه.
اشکم همواره در کار است. تا ببینم که نخواهم دیدشان. که همه خواهند رفت، همه. فشردهیشان هم توی مشتی عکس و نوشته و صدا و دستبالا فیلم شفای دردی نمیتواند بود. خلاصهی آنها مرهمی نیست. میخواهمشان به تمامی!
اشکم همواره در شستشوست. بلکه پاکتر ببینمش. شاید این از گرد راه رسیده همو باشد.
اشکم این روزها همواره هست. زیر باران آن باید دید.
بازگشت همه بسوی اوست
اینجانب درین دار فانی غزل خداحافظی را خوانده، جمع صمیمی شما را ترک کرده، دعوت دوستان و خویشاوندان رفته را لبیک گفته، عنقریب بدان دیار راقی خواهم شتافت. هیهات که حضور و مجالست بیش ازین نصیب این بندهی بینصیب نگردیده و افسوس کاین پیر خمیدهپشت بیپیر فلک امتداد صحبت و همنشینی حضرات عالی را برایش تدارک ندیده.
القصه، حقیر چارهای جز رخت برون کشیدن از این خانهی سودازده و عزم به سوی کانادا ندارد.
سرتان سبز و دلتان خوش باد!
سرزمين من
خسته خسته از جفايي
سرزمين من
بي سرود و بي صدايي
سرزمين من
دردمند بي دوايي
سرزمين من
سرزمين من
کي غم تو را سروده؟
سرزمين من
کي ره تو را گشوده؟
سرزمين من
کي به تو وفا نموده؟
سرزمين من
سرزمين من
مثل چشم انتظاره
سرزمين من
مثل دشت پر غباره
سرزمين من
مثل قلب داغداره
با این سرعت، به نظرم اونا در مقابل ما عاقبت به خیر بشن.
پ.ن. یه روز دم مترو یه زوج(!) رو دیدم که دست یکیشون سه تار و دست یکی دیگه شون تنبک بود و توی صف تاکسی ایستاده بودن. وقتی با هم حرف زدن، فکر کردم احتمالا افغان باشن. کار شاقی نکرده بودن، ولی تو ذهنم بهشون آفرین گفتم.
پ.ن. البت این فقط مربوط به افغانستان نمی شه. توی نمایشگاه کتاب کلی آدم دیدم که با لباس محلی از جاهای مختلف ایران برای خرید کتاب کوبیده بودن و اومده بودن. حال کردم!
"خب، اینا دوره ی ۱۶ اند و ما دوره ی ۱۲ بودیم. یعنی همه ش ۴ سال اختلاف سنی. وقتی ما سال سوم راهنمایی بودیم، سال بالایی های اینا سال اول بودن و با هم هم مدرسه ای بودیم. در ضمن، سال پایینی های ما که الان اول دبیرستانن، چقدر از ما کوچیک ترن؟ اینا باید حدود ۴ برابر یا حداکثر ۵ برابر کوچیکتر باشند."
نتیجه ای که گرفتم این بود که باید بتونم راحت باهاشون رفیق بشم، یا مثلا چون سنم کمه ازم حساب نبرن و آدم حسابم نکنن. مثلی حالتی که یکی از بچه ها بیاد کنفرانس بده.
ولی شوکه شدم! سر یه کلاس بودم. باید بچه ها می اومدن و یه مسابقه ای انجام می دادن. یکی از بچه ها که کلاسشون همونجا بود به خیال اینکه کسی اونجا نیست اومد تو. منو که دید - بگم رنگش پرید اغراقه- حسابی جا خورد، خودشو جمع و جور کرد و گفت:
-ب بخشید آقا. آقا می تونم برم کاپشنمو بردارم؟
یکی دیگه: آ آقا! یه امتیاز دیگه هم بدین! آقا تورو خدا! ما که گفتیم که!
فهمیدم که به طور برگشت ناپذیری بزرگ شده م! و این امکان نوع جدیدی از ارتباط رو با بچه ها ایجاد می کنه. نوعی که برای من عجیب و تازه س، رابطه ی معلم-شاگردی. (ظریفی گفته است: خاله- دانش آموزی!)
پ.ن: بچه ها چقدر صداشون زیره!